مقدمه
هدایت موجودات یکی از راههای خداشناسی است که در قرآن مجید مورد توجه قرار گرفته است. در مقاله حاضر استاد شهید مطهری (ره) مفصلا به این برهان پرداخته و اثبات نموده است که اصل هدایت غیر از اصل انتظام و اصل خلقت است. ایشان مواردی از هدایت موجودات در جمادات، در گیاهان و در حیوانات و در انسانها را تبیین نموده است.
برهان دیگری که در اینجا هست برهان هدایت است. برهان هدایت با برهان نظم فرق میکند که تقریرش را حالا عرض کنیم و تفصیلش را بگذاریم برای جلسه بعد. برهان نظم مربوط به ساختمان موجودات بود. وضع ساختمان موجودات حکایت میکندکه سازنده اینها یا خود عاقل و شاعر و مدبر بوده است یا تحت تدبیر و تسخیر یک ارادهای بوده است. مساله هدایت از این مهمتر است، مربوط به کار اشیاء است، مربوط به کار موجودات است، یعنی موجودات پس از ساخته شدن، کاری که میکنند عجیب است. این کار نشان میدهد که یک چیز دیگری، یک نوری، یک جاذبهای - هر چه میخواهید اسمش را بگذارید- وجود دارد که او را در کار خودش هدایت و رهبری میکند. این هم یک مطلبی است که قرآن مجید روی آن جداگانه تکیه کرده است و این را ما جز در قرآن در جای دیگر سراغ نداریم که میان نظم و هدایت تفکیک کرده باشد یعنی به عنوان دو دلیل ذکر کرده باشد. مجموعا در چهار آیه از آیات قرآن هست که ایندو پهلوی یکدیگر به عنوان امر جداگانه قرار گرفتهاند.
یکی آن آیهای که اززبان حضرت موسی دارد که وقتی فرعون سؤال کرد: «فمن ربکما یا موسی» جواب داد: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» (1) پروردگار ما آن کسی است که هر چیزی را آنچنانکه شایسته است آفریده است، در خلقت آنچه را که احتیاج داشته به او داده است. این، همان نظم ساختمانیاش را بیان میکند. «ثم هدی» بعد هم او را در راه خودش هدایت کرده است. این امری جداگانه است. در سوره «سبح اسم» هم به این عبارت میخوانیم: «سبح اسم ربک الاعلی، الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی» (2) تسبیح کن، تنزیه کن نام پروردگار والای خود را (یا نام والای پروردگار خود را) - هر دو جور میشود گفت که حالا وارد بحثش نمیشویم - «الذی خلق فسوی» آن که آفرید و معتدل آفرید «و الذی قدر فهدی» و آن کهاندازه گیری کرد و سپس هدایت کرد موجودات را.
از زبان ابراهیم(ع) نقل میکند: «الذی خلقنی فهو یهدین» (3) خدای من آن است که مرا آفریده است و من را هدایت میکند. به هدایت، جداگانه تمسک کرده است.
در اولین آیاتی هم که بر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نازل شد، باز ایندو - منتها درخصوص انسان - توام ذکر شده است: «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم».
تا اینجا اصل خلقت است.
«الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم» (4).
هدایت خاص انسان را - که موضوع علم و سواد و خواندن و نوشتن باشد - جداگانه ذکرکرده است. ممکن است کسی بگوید که هدایت یک امر جدا از برهان نظم نیست، چون هدایت مربوط به کار اشیاء است، کسی بگوید نوع کاری که اشیاء انجام میدهند لازمه جبری ساختمان اشیاء است، یعنی مثل این است که ما درباره اتومبیل در دو قسمت نباید بحث کنیم: یکی اینکه بگوییم این اتومبیل یک ساختمان و سازمان منظمیدارد، دیگر اینکه کارش را چه جور انجام میدهد، کارش یک چیز علیحدهای نیست. این سازمان اگر این جور منظم شد، لازمه قهری و جبریاش همین کاری است که اتومبیل انجام میدهد، یک چیز علیحدهای نیست.
اما نه، ما این را میخواهیم بیان کنیم که[هدایت] زائدبر این است. اصل هدایت نشان میدهد که طرز کار اشیاء نتیجه جبری ساختمان مادی آنها نیست، باز یک جاذبه و یک کششی وجود دارد که همان جاذبه و کشش است که اشیاء را در مسیری که میروندهدایت میکند، که توضیح این را ما باید بگذاریم برای جلسه دیگر.
جبر علیت
یک مطلب دیگری ما اینجا اشاره کنیم و عرایض خودمان را امروز ختم کنیم و آن این است: یک جملهای را مکرر شنیده اید میگویند «جبر علیت». آیا این درست است یادرست نیست؟ جبر یعنی ضرورت، یعنی اجتناب ناپذیری، یعنی اینکه خلافش محال باشد. آیا این حرف در عالم درست است یا نه؟ چنین قوانینی بر عالم حکومت میکند یا نه؟ این را ما باید برای شما عرض کنیم که به یک مفهوم ما قبول داریم، به مفهوم دیگر نه. معمولا کسانی که میگویند جبر علیت، چون علیت را منحصر میکنند به علت فاعلی، این جور میگویند: همین علتهای فاعلی که در دنیا هست کافی است برای آنچه که در عالم واقع میشود، نتیجه جبری این علتها وقوع این معلولهاست. اگراین را بخواهند بگویند، ما این را قبول نداریم. یک وقت است مقصود ازجبر در علیت این است که علیت را تعمیم میدهند به علت فاعلی و علت غایی و مجموع علل، یعنی این جور میگویند: لازمه فراهم آمدن همه این فاعلها و این غایتها این است که معلول الزاما به وجود بیاید. اگر این است، این مورد قبول است. در مساله هدایت، ما به این مطلب زیاد نیاز داریم. این فلسفهای که به نام «مکانیسم» معروف شده است - که دنیا را روی اصول مکانیسم خواستهاند توجیه کنند و این را نقطه مقابل اصل علیت غایی قرار دادهاند - راجع به آن که بحث میکنیم، این مطلب را باید آقایان توجه داشته باشند. امروز دیگر عرایض ما خاتمه پیدا کرد.
- مسالهای که آقای مطهری اشاره فرمودند یکی مساله علیت بود و یکی دترمینیسم.
علیت را همه از قدیم قبول داشتند و معتقد بودند هر پدیدهای در دنیا اتفاق بیفتد ناشی از علتی است. اما آنچه مورد اختلاف ماتریالیسم و موحدین است دترمینیسم است. آنها میگویند علل یکسان معلول یکسان به بار میآورند. بر این اساس میگویند پس تصادف وجود ندارد. آنچه ما اسمش راتصادف گذاشته ایم ترکیبی است از علل مختلف که چون ما نسبت به وجود و کیفیت اثرشان جاهل بوده ایم، فکر کرده ایم تصادفابه وجود آمده است. مارکسیسم این را روی موجودات زنده هم تعمیم داد. منتها درباره انسان گفتند با مقیاس واحد نمیتوانیم این حکم را بسنجیم، بر خلاف ماده که اگر روی یک واحد آن مطالعه کنیم کافی است. مثلا قانون شتاب ثقل را درباره یک واحد سنگ میتوان آزمایش کرد و آن را درباره تمام سنگها و اشیاء تعمیم داد. یک واحد انسان را اگر مطالعه کنیم میبینیم تابع هیچ قانونی نیست، اما مجموعه جامعه تابع همان قانونی است که مارکسیسم آن رابیان میکند و با بیان مراحل تاریخی، آینده را هم پیش بینی میکند.
اما اینکه گفتید یک نظم ناشی از علت است ویک نظم ناشی از اراده، خود به خود منتفی است، پس دیگر اراده وجود ندارد. چون علل یکسان معلول یکسان به وجود میآورندو هر دو مجموعه دنیا را به وجود میآورد که همین وضع موجود را به عنوان نظام میبینیم و طبق حساب احتمالات احتمال وقوع این نظام بر حسب تصادف صفر است. بنابراین در مقابل آن چون مجموع احتمال دو حادثه مخالف هم 1 است، احتمال 1 میشود یعنی استدلال وجود خدا. و اگر نظم علیت را بپذیریم، نظم انتخاب منتفی است و چون انتخاب وجود ندارد، هدایت هم وجود نخواهد داشت.
ما موحدین اعتقاد داریم که سلسله علت و معلولهانمیتواند بدون حساب و کتاب و بدون مقصد باشد. آنها در جواب میگویند ما بینظمیهایی در طبیعت، هم حالا و هم در طول تاریخ دیده ایم و از مجموعه میلیاردها قرن که از عمر زمین و کائنات و عالم گذشته، وضع موجود به وجود آمده که قبول داریم نظامیدارد ولی این ناشی از آن است که تعداد دفعات آزمایش خیلی زیاد است (مثال ماشین تحریر و شخص بیسواد و تایپ شعر سعدی). میگوید ماشین تحریر زننده بیسواد طبیعت میلیاردهاقرن است که دارد ماشین می زند، خوب «بنی آدم اعضای یکدیگرند...» در آمده است و چون تعداد آزمایش خیلی زیاد است، احتمال وجود این نظام محال نیست.
اما جواب این را علم داد و آن اینکه ثابت کرد این حسابها از لحاظ عدد و ریاضی غلط است. ما قبول داریم که اگر تعداد آزمایش زیاد شود حوادث نادر الوقوع هم وقوع پیدا میکنند. اماببینیم چقدر باید این آزمایش زیاد باشد. طول عمر زمین را حساب کردهاند دویست میلیون قرن است. دویست میلیون قرن را به روز و ساعت تبدیل میکنیم، یک عددی میشود معادل 2 ضرب در 10 به توان 13، یعنی اگر این حوادث مختلفی که اتفاق افتاده و بعد از بین رفته تا به وضع موجود منتهی شده، هر ساعتی هم یک دفعه اتفاق افتاده بود تعداد آزمایش از ابتدای پیدایش زمین میشد 2 ضرب در 10 به توان 13، در حالی که یکی از موجوداتی که روی زمین هست، اگر بخواهیم عدد احتمالی وقوع این حالتش را در بیاوریم میبینیم یک رقمی میشود که ابدا با این قابل قیاس نیست. احتمال اینکه یاختههای بدن یک موجود زنده بر حسب تصادف پهلوی هم قرار می گرفتند تا تصادفا یکی شان چشم را با این خواص درست میکرد، یکی شان مو را با این خواص درست میکرد، یکی شان ناخن... مساوی است با فاکتوریل تعداد یاختههای بدن و این عدد سرسام آور است و هیچ با عدد 2 ضرب در 10 به توان 13، قابل قیاس نیست و این احتمال بسیار ضعیف است. حالا اگر این موجودزنده را با افلاک و کائنات و ارتباطشان را با همدیگر در نظر بگیریم و بخواهیم عدد احتمال آن را به دست آوریم، هیچ قابل قیاس نیست.
استاد: اینکه ایشان از اول شروع کردند راجع به اینکه اصل علیت یک مطلب است، اصل دترمینیسم مطلب دیگری است، و آن چیزی که همه قبول دارند علیت است و آن چیزی که مورد اختلاف الهیون و مادیون است دترمینیسم است یعنی اینکه علل یکسان معلول یکسان به وجود آورد و معلولهای یکسان همیشه ناشی از علل یکسان هستند، این جهت مورد اختلاف الهیون و مادیون است، این طور نیست. ما یک قدم هم در این جهت از آنچه که مادیون میگویند جلوتر میرویم. اینکه اصل علیت مورد اختلاف نیست راست است، هیچ بحثی درآن نیست.
اگر آقایان اصول فلسفه را خوانده باشند، بحث «ضرورت و امکان» آن یعنی مقاله هشتم و مقاله نهم را خوانده باشند، ما در آنجا توضیحات کافی داده ایم، نوشته ایم که از اصل علیت دو اصل دیگر استنتاج میشود و غیر قابل انکار هم هست. یکی اصل ضرورت است، ما آن را از دترمینیسم تفکیک کرده ایم. اصل ضرورت یعنی اینکه اگر علت پیدا شد (آنچه که علت واقعی است) پیدایش معلول ضروری است یعنی اجتناب ناپذیر است، محال است تخلف بشود، همچنانکه اگر علت تامه وجود نداشته باشد و لو به اینکه کوچکترین شرطی از شرایط آن وجود ندارد، به وجود آمدن معلول محال است. دوم این اصل است که علل یکسان معلول یکسان به وجود میآورند و معلولهای یکسان از علل یکسان به وجود میآیند. این در فلسفه اروپایی مورد اختلاف است و با کمال تاسف باید بگوییم که الهیون فرنگی، الهیون اروپایی آمدند این حرف را انکار کردند.
منشا اشتباه آنها را هم ما میدانیم چیست. این هم ازمسائلی است که از نظر فرضیه فلسفی مطلب، هیچ قابل انکار نیست. به طور سربسته فقط عرض میکنم که یک قاعدهای به این صورت ذکر میکنند که: «الواحد لا یصدر عنه الا الواحد و الواحد لا یصدر الا عن الواحد». دو تا قاعده است: «از واحد واقعی جز واحد نتیجه نمیشود، و واحد هم جز از واحد نتیجه نمیشود». ایندو نتیجه اش همین است که همیشه اگر دو علت داشته باشیم که واقعا ایندو «علت» باشند، اگر یکسان باشند محال است که معلولشان یکسان نباشد، کما اینکه اگر دو معلول یکسان داشته باشیم محال است که علتشان یکسان نباشد.
اما مساله اراده و انتخاب. ببینید، یک حرفی است که هنوز هم در دنیای اروپا وجود دارد - در دنیای اسلام فقط گروهی از متکلمین گفتهاند - و آن این است که اراده و انتخاب و اختیاررا منافی با اصل ضرورت علی و معلولی دانستهاند یعنی ایندو را در مقابل همدیگر قرار دادهاند، گفتهاند که یا بایدما قائل به وجود اراده و انتخاب و اختیار بشویم و اصل ضرورت علی و معلولی را که «از علت معین قطعا باید معلول معین نتیجه بشود» انکار کنیم و یا باید آن را قبول کنیم و این را انکار کنیم. آن وقت آن کسانی که اصل ضرورت را قبول کردند و اصل اراده و اختیار را منکر شدند گفتهاند لازمه قبول اصل ضرورت، امکان پیش بینی است. قهرا آنهایی که اصل اراده و انتخاب و اختیار را به عنوان نقطه مقابل اصل ضرورت علی و معلولی قبول کردهاند گفتهاند بنابراین در آنجایی که پای اراده و انتخاب و اختیار[به میان] میآید (مثل کارهای بشر، بلکه کارهای دنیا هم چون به انتخاب و اراده الهی صورت میگیرد) امکان پیش بینی نیست. این حرف مهمل زمینهای به دست مادیون داده است که تا حدودی که بتوانند مساله پیش بینی را در دنیا مسلم کنند و مساله اراده و دخالت اراده و اختیار و انتخاب را بالنتیجه نفی کنند، در صورتی که اینها اصلا با همدیگر ربط ندارد.
قانون علیت یک قانون عمومی است که سراسر هستی را فرا گرفته است و اساسا محال است که موجودی از این قانون خارج باشد، میخواهد آن موجود مختار باشد یا [نباشد]. حالاچه جور امکان این قضیه هست که یک موجود، هم مختار باشد هم تحت تاثیر قانون علت و معلول و قانون جبر علی و معلولی، مساله جبر و اختیار است که الآن مطرح نیست و اگر لازم باشد در خلال همین مباحث توحید، جبر و اختیار را طرح میکنیم. به هر حال فرضا ما نتوانیم مساله اختیار را در مقابل مساله جبر، اختیار داشتن بشر را در مقابل مجبور بودن اثبات کنیم، این را نمیتوانیم انکار کنیم و این انکارپذیر نیست.
بنابراین، این قضیه که اگر ما موضوع دترمینیسم رادر کار آوردیم خود به خود مساله اراده و انتخاب از میان میرود، به هیچ وجه از میان نمیرود. صحبت در این است، منتهایک چیز دیگر هست و آن این است که - آقای مهندس... در ضمن بیانشان اشاره کردند - مادیین در لابلای حرفهایشان یک چیزی هم اضافه میکنند، وقتی میگویند علت، همان علت تامه، بعد میگویند علت تامه که جز همین امور مادی چیزدیگری نیست. خوب، بحث در این است که علتهایی که دخالت دارند، آیا تنها همین علتهای مادی است یا علت دیگری هم دخالت دارد؟ یعنی عاملهایی که در این قضیه دخالت دارند، آیا این عاملها همین عاملهایی است که ما به صورت عاملهای مادی نشان می دهیم با وضع کارشان یا یک عامل دیگری را هم در این نظم لیت حتما باید دخالت بدهیم، یعنی اینها جزء علتند نه تمام علت؟ بحث در این نیست که قانون علیت هست یا نیست، بحث در این هم نیست که آیا جبر علی و معلولی، ضرورت علی و معلولی در کار هست یا نیست، و بحث در این هم نیست که علل یکسان معلول یکسان به وجود میآورند یا به وجود نمیآورند، بحث در عاملهایی است که دخالت دارد. آیا مجموع عاملهایی که دخالت دارد چندتاست؟ به اصطلاح منطقیین آن وقت بحث ما با مادیین بحث صغروی میشود، نه بحث کبروی، یعنی روی آن اصل کلی ما با آنها بحث نداریم، بحث سر این اصل کلی است: آیا همین عاملهای محدود مادی که مادیین نشان میدهند، اینها میتوانند علتهای کافی باشند یا اینها جزء علتاند؟ آنها میگویند تمام علتاند، دیگری میگوید جزء علت، یا اگر نگویند جزء علت، به تعبیر بالاتری میگویند. آیا این علتها اگر تحت تسخیر و تدبیر یک علت مافوق نباشند، کافی هستند برای به وجود آوردن این معلول یا باید این علتها تحت تسخیر و تدبیر یک علت مافوق باشند تا بتوانند این معلول را به وجود آورند؟ بنابراین ما روی آنها بحث نداریم.
مادیین هر وقت ثابت کردند که همین عواملی که ما الآن داریم نشان می دهیم، برای به وجود آمدن معلول کافی است، حرف خودشان را ثابت کردهاند، و الا اینکه دترمینیسم چنین است، خوب باشد. آن وقت حرف آخری که در جواب دکتر... گفتند برگشت به این حرف بود. صحبت همین است که آیا ترکیباتی که در اولین سلول حیاتی که در عالم پیدا شد - که بعد از آن سایر موجودات نتیجه و انشعاب شد - پدیدآمدند، کافی هستند که علت باشند برای اینکه آنچه که بعد به وجود آمده است به وجود بیاید یا اینکه اینها برای اینکه تمام علت باشند کافی نیستند، حداکثر[این است که] استعداد به وجود آورده؟ قوه هم که ایشان میگویند به معنی استعداداست. یعنی چه؟ یعنی فرق آن سلول اولی با یک توده انباشته خاک این بوده است که آن توده انباشته خاک استعداد «شدن» یعنی پذیرفتن را نداشته و این، استعداد پذیرفتن را دارد، نه اینکه در این، قوه و نیروی ایجاد کردن هست و در آن، قوه و نیروی ایجاد کردن نیست، حداکثر فقط استعداد «شدن» یعنی پذیرش در آن پیدا میشود. پس این بیان آخر، خودش رد آن بیان اول است یعنی آنجایی که محل اختلاف خودتان را با مادیین ذکر میکنید، در واقع در یک امر صغروی بیان میکنید، میگویید این علتهایی که شما نشان می دهید من هم قبول دارم، اصل علیت را من هم قبول دارم، اصل جبر علت و معلولی را من هم قبول دارم، اصل دترمینیسم را من هم قبول درام ولی صحبت در این است: آیا این عاملهایی که ما الآن می شناسیم، برای به وجود آمدن این معلول کافی است یا کافی نیست؟ حساب احتمالات هم که به کمک شما میآید این جور به کمک شما میآید، میگویدعاملهای موجود کافی نیست - فقط میگوید عاملهای موجود چون عاملهای موجود اگر بخواهد کافی باشد باید[در اثر] تصادف به وجود آمده باشد.
پس عامل دیگری غیر از عاملهای موجود باید باشد و دخالت داشته باشد تا این شیء به وجود بیاید.
- منظور بنده این نبود که ما دترمینیسم را قبول نداریم و موحدین اصولا با ماتریالیستها در این مساله اختلاف دارند. این یک مساله علمی است، ما نمیتوانیم قبول نکنیم. بحث در این است که آیا این دترمینیسم در موجود زنده هم صادق است یا نه، و الا در مورد مسائل فیزیکی و مکانیکی جز آزمایشگاه هیچ کس صلاحیت ندارد جواب دهد که آیا علل یکسان معلول یکسان را به وجود میآورند یا نه. اما خود این دترمینیسم امروز رد شده و به جای آن قانون «عدم حتمیت» آمده و آن میگوید علل یکسان معلول یکسان به وجود نمیآورند، بلکه احتمال اینکه علل یکسان معلول یکسان به وجود آورند بیشتر است. نظریه اینشتین این است که میگوید حتی دو شیء سرد و گرم را که پهلوی هم میگذاشتید و میگفتید طبق قانون فیزیک حتما از شیء گرم گرما به سمت شیء سرد میرود، طبق قانون «عدم حتمیت» ممکن است این دو شیء طوری با هم تبادل حرارت کنند که شیء سرد سردتر و شیء گرم گرمترشود. ولی چون قانون احتمالات به طور دسته جمعی درباره آن صادق است، اکثریت قریب به اتفاق جاهایی که آزمایش کرده ایم، دیده ایم که این حالت اتفاق افتاده و این قانون را تا به حال به طور دگم و جزم درباره آن صادر کرده بودیم.
اما نکته اساسی و حساس اینجاست که ما میگوییم در مادیات قوانینی هست که اولا ما از خوداین قوانین استنتاج دیگری میکنیم و بعد درمورد موجودات زنده قوانین دیگری و علل و عوامل دیگری صادق است.
استاد: راجع به قسمت اخیر که آیا علم امروز مساله حتمیت را باطل کرده است یا نه، این احتیاج به یک توضیحی دارد و من مکرر در نوشتههای خودم همین مطلب را عرض کرده ام و آن این است که مساله علیت باید طرح شود که آیا یک مساله علمی است یا فلسفی؟ علیت به مفهومی که علوم به کار میبرند غیر از مفهومی است که فلسفه به کار میبرد و به درد ما در اینجا می خورد. آنچه که از نظر علم، علت شناخته میشودفلسفه آن را علت نمی شناسد و آن هم که امروز رد شده، آن است نه آن چیزی که مورد بحث ماست.
علوم علتها را آن چیزهایی میدانند که فلسفه اسم آنهارا «معد» میگذارد، نه «علت». نظر علوم این است: این حوادث عالم که پی در پی قرار میگیرند، حادثهای که بر حادثهای دیگر تقدم زمانی دارد و آن حادثه دیگر پشت سرش واقع میشود، اینها را میگویند علت و معلول. از نظر علم، حتما باید علت و معلول در دو زمان صورت بگیرد. بنابراین از نظر علم مثلا پدر علت است برای پسر، ولی اینها [از نظر فلسفه] علت نیست. فلسفه هیچ وقت این را نمیپذیرد که علت بتواند تقدم زمانی بر معلول خودش داشته باشد، میگوید البته علم اسم اینها را میخواهد علت بگذارد بگذارد، هر چه میخواهد بگوید، آن چیزی که من میگویم این نیست. علت محال است که از معلول خودش انفکاک زمانی داشته باشد و همین سبب میشود که فلسفه یکمرتبه یک راه دیگری به این عالم باز میکند، یک بعد دیگری برای عالم قائل میشود، میگوید عالم یک بستر زمانی دارد. آن که شما در علوم، در فیزیک اسمش را میگذارید علت، او میگوید مقدمه، معد، مجرا. میگوید و لکن علت واقعی یعنی آن که معلول را به وجود میآورد، یک حقیقت همزمانی است با او، واو غیب است، باطن است، همان است که او را به خدا می رساند. از نظر او این علتهای مادی ای که ما داریم، حکم بستر را برای آب پیدا میکند، یعنی شما اگر میخواهید یک آبی از یک محلی به محل دیگر جاری کنید حتما یک جویی، یک لوله ای، یک چیزی باید وجود داشته باشد تا آب از آنجا عبور کند، اما آن فشاری که این آب را به اینجا میآورد غیر از این جوی است. این علتهای مادی ای که میگفتند، اصلا قوانین علیت درباره آنها صادق نیست.
این موضوع که علل یکسان معلول یکسان به وجود میآورد یا به وجود نمیآورد (اگر مقصود علل مادی هستند، یعنی موادی که ما یک ماده را علت برای ماده دیگر میدانیم) مااین قاعده را در آنجا جاری نمیدانیم، حتی قانون علیت را هم در آنجا صد در صد جاری نمیدانیم، قانون جبر را هم درآنجا صد در صد جاری نمیدانیم. البته به یک معنا قانون علیت را جاری میدانیم ولی آنهای دیگر را هرگز در آنجا جاری نمیدانیم. مساله حتمیت مسالهای نیست که به هیچ وجه قابل انکار باشد. بله، اگر ما بخواهیم «علیت» را از «محسوسات» بگیریم (5)، اصلاقابل گرفتن نیست. اصلا اگر قانون علیت را از اول بخواهیم از علم بگیریم صد تا ایراد به خود قانون علیت وارد است.
راه هدایت موجودات ـ 1
خلاصه تقریر برهان نظم بحث این هفته ما درباره مساله هدایت موجودات است. آقایان اگر یادشان باشد ما در تقسیم بندی اولی که کردیم راههای خداشناسی را [تقسیم کردیم] به راه قلب و احساسات (که بحث شد و از آن گذشتیم)، راههای علمی یعنی راههایی که از راه مخلوق استدلال میکند و راههای فلسفی. ما در راههای علمی این جور گفتیم که این، سه نوع راه است، یعنی راهی که در آن، استدلال علمی به مخلوقات بر وجود خدا میشود سه راه است:
یکی از راه نظم در مخلوقات، دیگر از راه وجود هدایت و رهبری در مخلوقات، و سوم از راه اصل خود خلقت. به عبارت دیگر در موجوداتی که ما میبینیم، یک نظام و تشکیلاتی وجود دارد که از وجودتدبیر در این انتظام حکایت میکند. این یک جور بحث است، یعنی ما همین ساختمان حاضر و موجود و مادی موجودات را پیش می کشیم و میگوییم که این ساختمان از وجود تدبیر حکایت میکند. نقطه مقابل، تصادف و اتفاق است. تصادف و اتفاق نمیتواندیک چنین انتظام و تشکیلاتی را به وجود بیاورد. دوم موضوع هدایت و رهبری است که امروز میخواهیم تشریح کنیم. سوم موضوع خلقت که میگوییم اساسا این عالم مخلوق است، خود عالم آفریده شده است، قطع نظر از نظامات و تشکیلات این عالم و قطع نظر از اینکه یک نیرویی به عنوان نیروی رهبری در این عالم وجود داشته باشد، اصلا خود عالم مخلوق است، آفریده شده است. اینکه ما حساب هدایت و نظم را از یکدیگر جدا کردیم و دو حساب برایش باز کردیم، به نظر من برای اولین بار است که این کار میشود، یعنی من تا حالا خودم در هیچ کتابی بر خورد نکرده ام که اینها را دو نوع دلیل و برهان به شمار بیاوردبلکه معمولا حساب انتظامات مخلوقات و حساب هدایت شدن مخلوقات یک حساب گرفته میشود، یعنی یک نوع دلیل به شمار میرود و یک نوع دلیل ذکر میکنند، و این را هم من عرض کردم این یک چیزی نیست که بخواهم بگویم ابتکاری است که برای اولین بار من کردم، این را من از تفسیر فخر رازی استفاده کرده ام و فخر رازی هم از قرآن استنباط کرده است به عنوان اینکه در قرآن اینها دو راه جدا ذکر شده است.
پس قرآن دو حساب برای نظم و هدایت ازنظر خداشناسی قائل شده است، و چون در کتابهای علمی و فلسفی، زیاد در اطراف تفکیک این دو راه از یکدیگر بحث نشده است، ممکن است در بیانی هم که من میکنم نقصانهایی وجود داشته باشد، ولی من فکر میکنم مطلب از همین قبیل است و حتما هم این طور است و تاکنون هم اشتباه شده است که ایندو را یکی حساب کردهاند، خیلی به یکدیگر نزدیک است ولی دو راه است. فرق این دو راه چیست؟ مساله انتظام مخلوقات مربوط به ساختمان موجودات است. وضع ساختمان موجودات حکایت میکند که در این ساختمان شعور، تدبیر، علم و اراده دخالت داشته است. طرزبیان این گونه است که این ساختمان ناشی از تصادف مجموعهای از علل نمیتواند باشد. درست مثل یک ماشینی یا کتابی که ما فرض کنیم الآن وجود دارد، که همیشه به کتاب مثال می زدیم میگفتیم اگر ما یک کتاب تالیف شدهای بلکه یک صفحه از کتاب و یک نامهای را ماشین شده میبینیم، نظم این مجموعه حروف و معنی داشتن این حروف که نشان میدهد هر حرفی در جای خودش قرار گرفته است، روی حساب بوده، روی نقشه بوده، حکایت میکند که به وجود آورنده این نظم وتشکیلات اراده و تدبیر داشته است و عقل و شعور در ایجاد آن به کار رفته است. نظم بیش از این نیست. «صنع الله الذی اتقن کل شیء» (6) همین جهت را بیان میفرماید، «ربنا الذی اعطی کل شیءخلقه» (7) همین مطلب را بیان میکند و خیلی از آیات دیگر [مانند]: «افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت و الی السماء کیف رفعت» (8).
تفکیک اصل انتظام از اصل هدایت ولی زائدبر نظام متقن خلقت و ساختمان موجودات، یک چیز دیگر هم هست و آن این است: موجودات عالم نشان میدهند که پس از آنکه این جور کامل آفریده شدهاند، در کاری که انجام میدهند باز یک نوع رهبریی میشوند. چطور؟ نقطه مقابل انتظام، تصادف و اتفاق بود، اگر کسی می خواست انتظام را حاکی از یک عقل و تدبیر نداند میگفت این انتظام تصادفا به وجود آمده.
ولی نقطه مقابل اصل رهبری و هدایت یک اصل دیگری است و آن اصل دیگر را ما باید طرح کنیم: این ساختمان موجود با همه انتظاماتی که در آن به کار رفته: ساختمان یک گیاه، ساختمان بدن یک حیوان، ساختمان بدن یک انسان (و حتی ساختمان جمادات را هم ما تا حدودی خواهیم گفت یعنی تا حدودی در آنجا هم میگوییم دلیل داریم)، آیا این کاری که این موجودات انجام میدهند لازمه قهری و جبری این ساختمانشان هست یا علاوه بر این یک نیروی دیگری که بسیار هم مرموزاست در کار اینها دخالت دارد؟ یک کار ممکن است لازمه قهری و جبری یک ساختمان باشد، دیگر آنجا ما حرف علیحدهای نداریم، هر حرفی داشته باشیم، روی خود ساختمان داریم. مثلا فرض کنید که یک اتومبیل ساخته میشود، هر حرفی هست در ساختمان اتومبیل است که این ساختمان را کی ساخته است؟ ولی آن مقدار کاری که الآن اتومبیل انجام میدهد، آن دیگر لازمه این ساختمان است.
من ساختمان اتومبیل را وارد نیستم، همه شما از من واردترید، اینکه مثلا سویچ را بچرخانند، اتومبیل روشن شود، بنزین تبدیل به گاز شود، تبدیل به قوه شود، این دیگر یک کار علیحدهای نیست، یعنی لازمه جبری و قهری این ساختمان پس از آنکه اتومبیل را به این شکل ساختند، این است که شما سویچ را که بزنید اتومبیل روشن شود، بعد که روشن شد مثلا پایتان را روی گاز بگذارید نیروایجاد شود، نیرو اتومبیل را بکشاند و بعد وقتی که شما فرمان را به راست و چپ بچرخانید، اتومبیل این طور برود، ترمز هم که بکنید بایستد، این دیگر چیز علیحدهای نیست. یا یک ساعت را بعد از آنکه با همین تشکیلات و ساختمان ساختندو یک فنر هم در آن قرار دادند و شما کوک کردید، دیگر کار کردن ساعت روی این نظم و حساب لازمه ساختمان مادی آن است. دستگاه تلفن خودکار هم همین جور است، هر کاری که انجام میدهد لازمه این ساختمان است، هر چه شما بخواهیدبگویید، در ساختمانش باید بگویید، دیگر در کار این ساختمان یک حرف علیحدهای نیست.
ما میخواهیم ببینیم که آیا تجربیات و مشاهدات علمی که درباره موجودات انجام شده است، نشان میدهد که هر چه شده است در ساختمان اینهاست؟ دیگر پس از آنکه این ساختمان به این شکل به وجود آمده، کارکردن آن ماشینوار است؟ یک دانه گندم که زیر خاک میرود و آن عملیات را شروع میکند، شکافته میشود، ریشههای خیلی ریز پیدا میکند تا بعد به صورت یک بوته گل در میآید، [کارش را] مثل یک ماشین انجام میدهد؟ یعنی باید دیگر انجام بدهد، چارهای ندارد؟ («باید» یعنی لازمه ساختمان مادیاش این است که این کار را انجام بدهد) یا لازمه ساختمان مادی، این نیست؟ البته آن ساختمان مادی به عنوان یک سلسله شرایط حتما باید باشد، اگر هر جایش نقص پیدا بشود، در کار این، نقص واقع میشود. اما در عین حال این ساختمان مادی حکم یک اتومبیل را دارد که رهبری و راه بردن اتومبیل از خود ساختمان آن علیحده است، یعنی این ساختمان اتومبیل باز به شکل مخصوصی دارد هدایت و رهبری میشود. و همچنین در بدن حیوانات، در انسان، حتی در ساختمان عقلی و فکری انسان [همین طور است] که ما برای همه اینها مثال ذکر میکنیم.
غرضم تقریر مطلب است که این، دو مطلب است، دو نوع مطالعه است و ما میخواهیم ادعا کنیم که دو نوع مطالعه ما را به خداشناسی میرساند: یکی مطالعه خود ساختمان اشیاء، و دیگر مطالعه طرز کار آنها. همان دانهای که عرض کردم بعد به صورت یک بوته در میآید و فرض کنید به صورت یک بوته گل و یک بوته گندم در میآید، در حالی هم که ساختمانش کامل شده است، نوع کاری که انجام میدهد لازمه قهری ساختمانش نیست.
نظم، خلق و هدایت در قرآن ما در اینجا سه مطلب باید عرض کنیم، یکی اینکه ما این را به قرآن مستند کردیم و ما این جور فکر میکنیم که برای اولین بار این مطلب را قرآن بیان کرده است، یعنی تفکیک اصل دلالت نظم از دلالت هدایت - که دو تا دلالت است - برای اولین بار در قرآن بیان شده است. ماکه در غیر قرآن ندیدیم، بلکه در کتابهای بعد از قرآن هم از قدیم و جدید هر کس که آمده است، ما ندیدیم که اینها را دو اصل جداگانه ذکر کرده باشد، جز اینکه گفتیم فقط فخر رازی در تفسیر «سبح اسم ربک الاعلی» همین حرف را زده، ما درجای دیگر از خود فخر رازی هم ندیدیم. پس اول ببینیم آیا در قرآن دو تا عنایت است یا نه. آیات متعددی هست که بعضی ازاینها را خود فخر رازی هم ذکر کرده است. یکی آن آیهای است - که قبلا هم اشاره کردیم - که حضرت موسی در جواب فرعون میفرماید، [فرعون] گفت: «فمن ربکما یا موسی»، فرمود: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» پروردگار ما آن کسی است که به هر چیزی خلقت خودش را داد، یعنی در خلقتش آنچه که می بایست به او بدهد[داد]، یعنی او را بر روی حکمت آفرید، یعنی در خلقت موجودات حکمت به کار رفته است. این همان اصل انتظام است. ولی با کلمه «ثم» موضوع هدایت را ذکر میفرماید. میفرماید:«ثم هدی» یعنی پس از آنکه آن را آفرید، او را رهبری کرد. «او را رهبری کرد» غیر از اصل خلقت است. اگر بنابود کاری که میکند لازمه قطعی همان ساختمانش باشد، این دیگر «ثم» ندارد. این مثل این است که یک کسی بگوید «من مثلث را آفریدم، بعد هم قرار دادم که سه زاویه اش مساوی با دو قائمه باشد». لازمه آفرینش این، آن هم هست. آن دیگر چیز علیحدهای نیست. یکی دیگر در سوره «سبح اسم ربک الاعلی» است: «سبح اسم ربک الاعلی، الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی» (9).
در اینجا هم با همدیگر ذکر شده است: نظم و هدایت، و حتی خلقت هم علیحده ذکر شده است و سیاق نشان میدهد که اینها سه مطلب است.
«الذی خلق» پروردگار من همان است که آفرید، یعنی آفریننده عالم است. «فسوی» پس معتدل آفرید، یعنی نظم بر قرار کرد. «و الذی قدر» آن کهاندازه گیری (10) کرد. «و الذی قدر فهدی». «خلق فسوی» و «الذی قدر» همه راجع به اصل خلقت یعنی ساختمان موجودات است، «فهدی» مربوط به کار موجودات است: آنها را رهبری کرد.
آیه دیگر از آیاتی که باز خلق و هدایت توام با هم ذکر شدهاند (یعنی با هم ذکر شدهاند ولی معلوم است که دو امر است)، از زبان حضرت ابراهیم نقل میفرماید که ابراهیم فرمود: «الذی خلقنی فهو یهدین» (11).
پروردگار من همان است که مرا آفریده است، پس هدایت هم میکند.
«پس هدایت میکند» مقصود این است که خدا وقتی که موجودات را خلق کند آنها را عبث نمیگذارد، آنها را رهبری هم میکند. وقتی خدا آفریننده مخلوقات باشد، آنها را «سدی» به تعبیر آیه قرآن (12)، عبث، سرگردان نمیگذارد، رهبری میکند.
«خدا مرا آفریده است، خدا مرا رهبری هم خواهد کرد».
در سوره علق - که سوره «اقرا» باشد - راجع به خصوص انسان بیان میفرماید، یعنی آنجا خلقت انسان و آن نوع هدایتی را که مخصوص انسان است، بعد از خلقت ذکر فرموده است. در آن سوره این طور میخوانیم: «بسم الله الرحمن الرحیم، إقرأ باسم ربک الذی خلق» بخوان به نام پروردگارت که آفریده است (آفریده است همه چیز را، جهان را). خلق الانسان من علق». انسان را از علق (13) آفرید. «إقرأ و ربک الأکرم». باز بخوان، پروردگار تو کریمتر است. آیا کریمتر است از هر کریمی یا کریمتر است از اینکه فقط آفریننده باشد و هادی نباشد؟ کریم خالق هادی است. «الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم» (14).
این همان هدایت انسان است. پروردگار تو همان کسی است که قلم را به انسان تعلیم کرد، به انسان یاد داد که قلم به دست بگیرد. قلم به دست گرفتن، نمونه و سمبلی است از خواندن و نوشتن و علم و در واقع تمام آثار تمدنی بشر که ناشی از خواندن و نوشتن و ضبط کردن و باقی گذاشتن و... است.
اینجا ببینید فصل «اقراباسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق»، باز دو مرتبه به عنوان یک فصل جدید: «اقرا» بخوان، بخوان به نام آن پروردگار که آفرید. کانه میفرماید: بخوان به نام آن پروردگار که انسان را هدایت کرد. با یک کلمه «اقرا»، میان جمله قبل و جمله بعد فاصله ایجاد شده، خودش دو عنایت، دو جهت را نشان میدهد.
البته نمیخواهم بگویم آیات هدایت به این چهارآیه منحصر است. آن مقداری که الآن در ذهن من هست - و شاید همینها را من بیشتر از تفسیر فخر رازی، در همان تفسیرسوره «سبح اسم» گرفته باشم - این چهار آیهای است که عرض کردم. شاید آیات دیگری هم در قرآن باشد که خلق و هدایت به عنوان دو اصل جداگانه ذکر شده باشد ولی عجالتا ما این چهار آیه را بیشتر نداریم و بعید است که بیشتر از این هم باشد، چون او خیلی به آیات قرآن احاطه دارد و [اگر] بیشتر [میبود] ذکر میکرد.
البته ما در قرآن آیات هدایت زیاد داریم ولی مقصود این است که آیاتی که خلق و هدایت را به عنوان دو دلیل جداگانه از آنها میشود فهمید، عجالتا این چهار آیه است.
پس مساله اتقان صنع به تعبیر خود قرآن «صنع الله الذی اتقن کل شیء» مربوط به ساختمان و ارگانیسم موجودات است. این ساختمان با یک تشکیلات و انتظاماتی آفریده شده که اگر عالم واقعا یک ماشین هم می بود، باز بر وجود خالق و سازنده این ماشین دلالت میکرد. دومی مربوط به کار است که علیحده از ساختمان است.
اصل «انطباق با محیط» اگر به شکل فلسفی بخواهیم بیان کنیم، به این صورت باید طرح کنیم: یک مسالهای از قدیم الایام در فلسفه مطرح بوده و هست و آن این است که آیا عالم را با مکانیسم میشود توجیه و تفسیر کرد یا نه؟ یعنی آیا ساختمان عالم فقط از قبیل ساختمان یک ماشین منظم است؟ حتما لازم نیست که لازمه ماشینیسم مادیت هم باشد، نه، خیلی از الهیون هم قائل به ماشینیسم هستند. دکارت خودش یک مرد الهی است و تقریبا دنیا را به شکل یک ماشین توجیه میکند. ولی به هر حال آیا ساختمان عالم از قبیل ساختمان یک ماشین است و بس؟ یک ماشین، ساخته شده و لازمه این ساختمان هم همین کاری است که دارد انجام میدهد، بیش از این چیزی نیست، یا اینکه ساختمان عالم بیش از ساختمان یک ماشین است و به اصطلاح فلسفی تنها مکانیسم نمیتواند پدیدههای عالم را توجیه و تفسیر کند؟ خوب، اگر این نمیتواند توجیه و تفسیر کند، چه باید بگوییم؟ اینجا باید اقرار کنید که فلسفه هم لغتی ندارد که بتواند بیان کند، غیر از اینکه مثلا گاهی فرنگیها تعبیر «دینامیسم» را به کار میبرند، میگویند گویا در ساختمان موجودات یک دستگاه خودکاری هم زائد بر این ساختمان ماشینی وجود دارد که اینها را هدایت و رهبری میکند و حتی احیانا این کار هدایت و رهبری به جایی می رسد که به خود ساختگی میرسد، یعنی خودش خودش را میسازد که یکی از کارهای خودش ساختن خودش میشود. مثلا یک مطلبی از مسلمات است یعنی مساله «انطباق با محیط» در زیست شناسی که از عجیبترین مرموزات عالم است. «انطباق با محیط» یعنی چه؟ فرض کنید موجود زندهای در یک محیطی قرار میگیرد که ساختمان حاضرش چندان با زندگی در این محیط انطباقپذیر نیست. مثلا این موجود در نقاط سردسیر بزرگ شده، وضع پوست بدنش، وضع خونش، تشکیلات و خصوصیاتش متناسب با آن منطقه بوده. این را ازآنجا بر می دارند و در یک منطقه گرمسیر میگذارند. محیط یک تاثیراتی روی این شیء میگذارد. این خیلی عادی است، ماشینی است، یعنی در محیط سرد که بوده، آفتاب گرم روی پوستش نمی تابیده است و اینجا آفتاب گرم روی پوستش می تابد و آفتاب که روی پوست یک حیوان بتابد، خواه ناخواه یک تاثیر و فعل و انفعال فیزیکی یا شیمیایی روی آن میگذارد. تا این اندازه عادی است: تغییراتی که در بدن موجود زنده، ناشی از تاثیرات محیط یا به این شکل که عرض کردم پیدامیشود یا نه، عکس العملهای عادی ای است که این موجود به تبع محیط ایجاد میکند. به قول لامارک فرض کنید او در جایی بوده که احتیاج نداشته گردنش را خیلی بکشد برای اینکه از زمین یا از درخت چیزی بردارد، ولی اینجا محیط او رامجبور میکند که مثلا برای اینکه برگ درخت را بچیند گردنش را بکشد. فرض هم بکنیم که این سبب شود گردنش دراز بشود. ما به اینها کار نداریم. این هم باز یک عکسالعمل ارادی است که این موجود زنده در مقابل محیط خودش ایجاد میکند. اینهاتغییرات ناشی از عکسالعملهای ارادی موجود زنده است که البته پیدا میشود. اینها هم باز عادی است، یعنی بعد ازاینکه این موجود زنده دارای هوش و اراده است، دیگر عادی است. آنچه غیر عادی است همان خود اراده اش هست که ما در خود ارادهاش فعلا بحث نداریم. ولی مطالعات علمی از قدیم الایام و امروز خیلی دقیقتر نشان داده است - اینکه میگویم «از قدیم الایام» چون در کلمات علما و حکمای پیشین مثل بو علی هم این قضیه هست ولی امروز دیگر این قضیه محقق تر ومسلم تر است - که یک تغییرات خود به خودی هم (یعنی نه ناشی از تاثیر مستقیم محیط، نه ناشی از اراده این حیوان) در درون این شیء به وجود میآید، تغییرات متناسب با محیط، یعنی تغییرات هدفدار، یعنی این موجود مثلا اگریک اسب سرد سیری است، در گرمسیری که قرار گرفت خود طبیعت کم کم خودش را عوض میکند به طوری که بتواند در این محیط زندگی کند و با این محیط منطبق شود. ممکن است مثلا حتی پشمهایش عوض شود، باید یک نوع پشمیباشد که مثلادر مقابل تابش آفتاب بهتر بتواند مقاومت کند. رنگش ممکن است از داخل خودش عوض شود (رنگ ممکن است ناشی از تابش مستقیم آفتاب باشد). در اعضا و جوارحش تغییراتی پیدا میشود.
مثال بو علی: بوعلی یک حرفی می زند، حرف خیلی عجیبی هم هست، میگوید اگر یک مرغ خانگی در یک محیطی قرار بگیرد که خروس درآنجا نباشد که از این مرغ دفاع کند و این مرغ مجبور باشد که همیشه خودش از خودش دفاع کند، مجبور باشد همیشه بجنگد یعنی همان وظیفهای را که خروس برای او انجام میدهد، کارهای یک خروس را انجام بدهد، میبینید تدریجا این مرغ سیخک (15) پشت پایش رشد میکند، قوت میگیرد، یعنی بدن این موجود کم کم این عضو را خودش برای خودش میسازد.
خوب، این یک کاری است که دارد انجام میدهد، منتها کاری است که مربوط به ساختمان داخلی خودش است. میگوییم آیا این نوع کارکردن لازمه همین ساختمان فعلی است که این ساختمان فعلی به طور جبر و قهر این کار را میکند، آنهم متناسب با همین هدف؟ یااینکه به یک نحو مرموزی یک تدبیری [این کار را انجام میدهد؟].
البته به عقیده حکمای قدیم این تدبیر از ناحیه نفس حیوان است و به عقیده ما حرف درستی هم هست. آن ملک مدبر به اصطلاح قرآن، همان نفس این حیوان است که در یک نوع شعور لا ارادی، این کار هدفی را انجام میدهد.
اصل «ترمیم ساختمان»
حالا چرا مثال به مرغ بزنیم، امروز گویا خیلی بیش از این حرفها کشف شده است. میگویند در بدن انسان هر ماده از مواد اگر کسری پیدا کند - البته حدود دارد - در بدن این خاصیت هست که شروع میکند آن را ترمیم کردن. خیلی واضح است، وقتی جراحتی بر پوست یا سایر قسمتهای بدن واردمیشود، بدن خودش شروع میکند به ساختن. آیا این ساختن، این نوع کار کردن، با این که بدن فقط حکم یک ماشین مکملی را داشته باشد و واقعا مثل یک ماشین باشد، فقط یک اعضای لا شعوری مرتب و منظم شده باشند، جور در میآید؟ یا مثلا خون انسان وقتی از مقدار لازم کسر میشود، باز بدن شروع میکند به خون ساختن، یا اگر از یک گلبول مخصوصی از گلبولهای بدن - مثلا سفید - کم شده باشد، بدن در حدودی که توانایی دارد شروع میکندبه ساختن آن. یا حتی خیلی از اعضای بدن این جور است. البته این هم حدودی دارد. پا را اگر قطع کنند، دیگر بدن نمیتواند یک پای علیحدهای بسازد، این در حدود کار بدن نیست.
این اصل «انطباق دادن موجود زنده خود را با محیط» یا اصل «ترمیم ساختمان» یک چیز علیحده است، غیر از نظم مادی ساختمان است، نشان میدهد که در این ساختمان به نوعی از انواع که حقیقتش هنوز بر ما مجهول است، یک نوع رهبری، یک دستگاه رهبری وجود دارد که این موجود را به سوی هدف خودش رهبری و هدایت میکند.
هدایت در جمادات
آیا این اصل هدایت در تمام موجودات عالم هست یا در بعضی موجودات عالم؟ اینها را در نباتات و حیوانات و انسان (عرض کردیم ما به شعور ارادی آنها کار نداریم، در کارهای غیر ارادیشان فعلا بحث داریم) خیلی خوب میشود ثابت کرد، در جمادات چطور؟ آیا این اصل هدایت فقط در نباتات و حیوانات و انسان وجود دارد؟ دیگر در جمادات وجود ندارد؟ در قرآن ذکر شده است که در همه موجودات وجود دارد، منتها در جمادات آن طوری که ما در نباتات میتوانیم اثبات کنیم («ما» که میگوییم یعنی «من». شاید اطلاعات علمی بیشتری باشد بتواند در همان جا هم اثبات کند) نمیتوانیم اثبات کنیم ولی خلافش راهم نمیشود اثبات کرد، نه اینکه حتما در جمادات ثابت شده که هر کاری که جمادات میکنند لازمه ساختمان ماشینی آنهاست. آنچه در قرآن است[نشان میدهد] که اصل هدایت در همه موجودات است، مثلا میفرماید: «و اوحی فی کل سماء امرها» (16) در هر آسمانی کار او را به او وحی کرده است، یعنی کاری که باید انجام بدهد به او گفته است، راهش را به او نشان داده، و بعلاوه اینکه میفرماید: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» [بیانگر آن است که] قرآن [اصل هدایت را] به نباتات و حیوانات و انسان اختصاص نداده است، «اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» هر چیزی را آن جوری که باید ساختمانش را ایجادکند ایجاد کرده و آن را هم هدایت کرده است. قرآن عمومیت قائل است.
حالا ببینیم از نظر آن مقداری که علوم بشر در جمادات کشف کرده، چه کشف کرده؟ آیا ضد این را کشف کرده یا نه؟ یا خودش را کشف کرده؟ یا هنوز از این نظر لا اقل بگوییم برای ما مجهول است؟ در جمادات کسی نمیتواند لا اقل آن طرف را اثبات کند، مثلا بگوید این نظمی که در منظومه ما وجود دارد، اینکه خورشید مثلا دور خودش بگردد، زمین دور خودش بگردد، بعد دور خورشید بگردد، بعد هم این سیارههای دیگر هر کدام در یک مداری به دور خورشید بگردند، خورشید خودش با منظومه خودش اگر یک حرکت دیگری (دوری یا مستقیم) داشته باشد، این دیگر لازمه ساختن این ماشین است، دیگر خورشید همین قدر که خورشید شد نمیتواندغیر از این باشد، محال است غیر از این باشد.
عرض میکنیم چنین چیزی نیست، چنین چیزی لا اقل ثابت نشده است. ببینید، یک خواصی برای اجسام و اجرام هست که اینها را میتوان خواص ضروری و لا ینفک دانست که محال است غیراز این باشد و آن همان خواص مقداری و ریاضی اشیاء است، مثلا اگر یک جرمی، یک جسمی دارای فلان حجم است، لازمه اش این است که اگر این جسم را نصف کنیم، حجم نصف هم نصف حجم کل باشد، یا خواصی که در ریاضیات ذکر میکنند که مثلا یک مکعب دارای چه خواصی از نظر ریاضی میتواند باشد. بله، این خواص لازمه آن و غیر قابل تفکیک است، همان طوری که یک مربع مثلا اگر اضلاعش فلان مقدار بود، مجموع سطحش حتما این مقدار غیر قابل تخلف است، در اجسام و اجرام این جور چیزها هست، ولی ما در حرکات اشیاء یک نظم بالخصوصی یعنی یک جریانی را میبینیم، علم قانونی را کشف کرده، اسم این قانون را گذاشته «قانون جاذبه»، تا میگویند قانون جاذبه نیوتن، خیلی افراد خیال میکنند یعنی رمز مادی حرکات اشیاء، اصلا قانون جاذبه نیوتن در بیان بعضی افراد یعنی رمز مادی حرکات موجودات، در صورتی که ارزش قانون نیوتن فقط این مقدار است که خود آن مرد گفته است و آن این است که او همین قدر کشف کرده که یک نوع کشش وجذب و انجذاب میان اجرام عالم وجود دارد، فرمولش را هم به دست داده، اما آیا این را تعریف کرده یا توانسته این را تعریف کندکه چیست؟ میبینید تعریفی که میکند میگوید جاذبه یعنی کشش، که از روی اثر تعریف کرده، این که تعریف نیست، این که حقیقت مطلب بیان نشده.
فیزیک همین قدر میگوید چیزی [وجود دارد]، اصلا خود نیوتن حرفش این است، میگوید من چیزی میبینم در میان اجسام و اجرام که عجالتا نامی ندارم رویش بگذارم، اسمش را میگذارم جاذبه، گویی اجسام خودشان همدیگر را جذب میکنند.
این را من یادم نیست در کجا دیدم، ظن قوی دارم که در سیر حکمت در اروپا فروغی از نیوتن نقل میکند، میگوید من نمیگویم این چیست و چگونه است، من یک چیزی میبینم که گویی اجسام خودشان همدیگر را جذب میکنند و میکشانند. ما یک قدم بالاتر میرویم، میگوییم نه، «گویی» نه، واقعا اجسام یکدیگر را میکشانند، واقعا اجسام یکدیگر را به همان تناسب خاصی که در میان جرمشان از یک طرف و فاصلهشان از طرف دیگر هست، میکشانند اما «ما حقیقة هذه القوة؟» حقیقت این چیست؟ آیا کلمهای که به حقیقتش نزدیکتر باشد از آنچه که عرفای خودمان «عشق» نامیدهاند [وجود دارد؟] مثلا کلمه «جاذبه» از کلمه «عشق» که آنها گفتهاند رساتر و نزدیکتر است؟ نه.
طبایع جز کشش کاری ندارند حکیمان (17) این کشش را عشق خوانند نوعی عشق، نوعی علاقه، هر چه میخواهید بگویید، نوعی کشش در میان اجرام وجود دارد که با یک حساب معینی، با یک فرمول معینی اینها یکدیگر را می کشانندو همین سبب این انتظامات در کار خلقت شده است که مثلا زمین در یک مدار معین حرکت کند و ماه در یک مدار معین. اما حقیقت این چیست؟ آیا کسی میتواند بگوید ای آقا! شما میگویید: «و أوحی فی کل سماء أمرها» نیوتن خلافش را ثابت کرد که گفت «قانون جاذبه»، شما میگویید «وحی»؟ این خیال کرده که اگر «وحی» بگوییم یعنی یک کسی میآید بیخ گوش اینها با اینهاحرف می زند و او که گفته «جاذبه» یک چیز دیگری را گفته است. هیچ کس هم نمیتواند بگوید با دلیل عقل لازمه جرم بودن جرم همان طوری که خواص ریاضی آن هست این خاصیت هم هست و این دیگر خاصیت غیر قابل تخلف است. عرض کردیم مااین را نمیتوانیم بگوییم، حتما غیر از این [است] ولی از کجا که این جور نباشد که باز ساختمان خورشید یک مطلب باشد، ساختمان زمین یک مطلب باشد و رهبری خورشید و زمین (همین نوع رهبری که این در مدار خودش بچرخد و آن کار خودش را بکند) یک امر دیگر باشد؟ ما عجالتا اگر نتوانیم [اصل هدایت] را در جمادات اثبات کنیم، نفی هم نمیتوانیم بکنیم، بعلاوه اینکه یک جملههایی که ما در کتابهای متفرقه فارسی زبان گاهی خودمان خوانده ایم، از همین آقای نیوتن نقل میکنند که خود او باز در همین قانون جاذبه ودر این نظم موجودات اراده خدا را دخالت میدهد، میگوید آن مقداری هم که من کشف کرده ام کافی برای حفظ این نظم نیست، علاوه بر این باید دست قدرتی هم باشد. او که اصلا این جور هم میگوید. «علاوه بر این» نمیخواهد، «علاوه» خود همین است.
پس در باب جمادات، حرفی که ما فعلا داریم این است که اگر ما فرضا نتوانیم ثابت کنیم که حرکات این جمادات لازمه جبری ساختمان مادی اینها نیست، خلافش هم تا امروز ثابت نشده است. و اما در باب نباتات و حیوانات و انسان، مثل برهان نظم است، چون این قدر در این زمینه مطالبی گفته شده است که الی ما شاء الله، ما فقط باید شکل دلیل قرآن را ذکر کنیم که بعد دیگر آقایان اگر این مطلب را قبول کردند که اصل هدایت غیر از اصل انتظام است، آن وقت در کلمات علمایی که در این زمینهها چیز نوشتهاند بروند ببینند و خودشان استنباط و استخراج و استفاده کنند.
هدایت در حیوان و انسان
ولی درباره هدایتهایی که در خصوص حیوان و انسان هست باید بحث علیحدهای کرد. در حیوان این چیزی که به نام «غریزه» معروف شده، این هم مثل قانون جاذبه است، فقط اسم است، یعنی از فرط اینکه این مطلب مجهول است، بشر چارهای نداشته الا اینکه یک اسم مبهمیرویش بگذارد، برایش مجهول بوده حقیقتش چیست، گفته جاذبه، کشش. راجع به اینکه غریزه، این هدایتها و رهبریهای عجیب و فوقالعادهای که در حیوانات وجود دارد چیست، این خیلی واضحتر و روشنتر است از باب نباتات، که تنها ساختمان مادی و مغزی حیوانات برای این راهرویها کافی نیست، که نام آن را «غریزه» گذاشتهاند.
از حیوان بالاتر انسان است و انواع هدایتهایی که در انسان هست، که ما آن را تقسیم میکنیم به یک سلسله الهامات که اسمش را «الهامات اخلاقی» میگذاریم و یک سلسله الهامات دیگر که اسمش را از قدیم «اشراق» گذاشتهاند و امروز هم میگذارند. البته ما مطالب اشراقیای را میگوییم که علم امروز تا حدودی قبول دارد، نه حرفهای دیگر را. یک قسمت دیگر هم یک بحث مختصری - اگر آقایان موافق باشند - درباره رؤیا و عالم خواب دیدن بکنیم و یکی دو قسمت دیگر هم هست که راجع به انسان میشود بحث کرد.
گفتیم که ما دلیلهای مشرکین را ذکر کردیم ولی مخالفین راجع به همان برهان نظم و قهرا نه هدایت - که در زبان دیگران ایندو یکی است - ایرادهایی دارند، آنها هم یک حرفهایی دارند، آنها هم میگویند که نه، ما میتوانیم نظم موجودات یا هدایت موجودات را از راههای مادی توجیه کنیم. ازاین بحث هدایت که فارغ شدیم، ببینیم حرف آنها چیست، و در درجه اول ما نظریه تکامل داروین (داروینیسم) را بیان میکنیم، نه به عنوان اینکه ببینیم آیا تکامل چه نظریهای است، آیا نظریه تکامل در اصل صحیح است یا صحیح نیست، نه، مفهوم کلی نظریه تکامل صحیح است، بلکه از این نظر که آیا در نظریه تکامل بدون دخالت دادن اصل هدف گیری و هدفداری و به عبارتی دیگر بدون دخالت دادن ماوراءالطبیعه اصلا تکامل قابل توجیه است یا قابل توجیه نیست.
- سؤالی که داشتم راجع به اصل هدایت است. اصل هدایت اصلا مربوط به ساختمان خلقت خود موجودات است. آنچه که تا امروز علم در مورد اصل هدایت موجودات ذی حیات ثابت کرده، تمام مربوط به فیزیولوژی است، منتها فیزیولوژی بدن انسان و ساختمان بدن حیوانات خیلی دقیقتر وپیچیده تر از ساختمان یک اتومبیل است که جنابعالی مثال زدید. مثلا کسی که از او خون میرود، همان عضوی که مامور این کار هست، در آن موقع یک کمبود شیمیایی در خودش حس میکند و شروع میکند به ترمیم کردن آن کمبود. بنابراین، اصل هدایت مربوط به طرز ساختمان و فیزیولوژی بدن حیوانات و انسان است و این مثالهایی که جنابعالی زدید تا اندازهای ناقص بود.
استاد: اما اینکه فرمودید «مربوط است»، ما مربوط بودن را که نمیخواهیم انکار کنیم، اصلا چطور میشود که مربوط نباشد، حتما مربوط است. اما صحبت در این است که همین نفس ساختمان مادی کافی است یا کافی نیست. شما خودتان در بیانتان جملهای فرمودیدکه معلوم شد کافی نیست، برای اینکه شما میفرمایید «وقتی یک کمبود پیدا میشود عضومربوط حس میکند، بعد همان را میسازد». حرف ما سر آن «حس میکند» است، «حس میکند» یعنی او حس میکند یا شما حس میکنید؟ یعنی شما از روی اراده آن را انجام می دهید یادر خود آن عضو، همان حس - به قول شما - [انجام میدهد؟] «نفس» هم که آنها میگویند، یک امر جداگانه نیست، نفس با بدن اتحاد دارد، یعنی نفس و بدن یک حقیقت و یک واقعیت است، منتها ماده وقتی از لحاظ جوهری - نه از نظر اعضا وجوارح - تکامل بیشتری داشته باشد «نفس» نامیده میشود که شعورش جزو ذات خودش میشود. صحبت در همین جهت است. شما میگویید که این عضو حس میکند. اولا «عضو حس میکند» این هم کلمهای است که باز عمل را دیدهاند، این لفظ را برروی آن گذاشتهاند، یعنی یک عملی را دیدهاند که این دستگاه انجام میدهد، میگویند که عضو حس میکند و این کار را انجام میدهد. ما هم بیش از این نمیخواهیم بگوییم. ما هم میخواهیم بگوییم که این وضع وضعی است که جز اینکه همین تعبیر را بکنیم و بگوییم عضو حس میکند کسری دارد و باید انجام بدهد، طور دیگری نیست.
اگر ساختمان ماشین بود، شما این تعبیر را اصلا نمیتوانستید اینجا به کار ببرید که بگوییداین حس میکند. مثلا فرض کنید ظرفی داشته باشیم که از این ظرف، آب در یک ظرف دیگری چکه میکند تا آن ظرف پر میشود. این ظرف الآن مملو از آب است. اگر یک قطره از بالا بیفتد که از ظرفیت این ظرف بیشتر باشد، ناچار به همان اندازه یا بیشتر لبریز میکند. شما در اینجا نمیگویید که این ظرف حس میکند، یک قطره را می ریزد، این دیگر «حس میکند» نمیخواهد، این تعبیر در آنجا صادق نیست. شما در هر جا که میبینید برای اینکه آن کار خود به خود صورت بگیرد (همان طوری که آن ریزش آب خود به خود صورت میگیرد) ساختمان مادی کافی نیست [بدانید در آنجا اصل هدایت دخالت دارد]. «عضو» میسازد، یک نظامی هم میسازد.
مسلم خواص نری و مادگی هم - همان طور که گفتند - مربوط به آن هورمونها و ترشحاتی است که در خون میشود، منشا ترشحات هم در مرد بیضه است و در زن تخمدان. البته اینها هست، اینها که نمیشود نباشد، ولی هر وقت تعبیر شما رسید به اینجا که گفتید «این عضو برای اینکه کمبود را بر طرف کند، این کار را میکند» همین «برای» را که دخالت دادید، همان اصل هدایت است.
- سدیم، پتاسیم و مواددیگری در بدن وجود دارد که اینها کم و زیاد میشوند. کمبود یکی باعث میشود که آن چیزی که زیاد شده، برای اینکه ترمیم بکند، خود به خودعمل شیمیایی انجام میدهد. حالا ما اسم آن را از روی تنگی قافیه «حس» میگذاریم.
استاد: همان حرفی که در ساختمان موجودات بود که فرض تغییرات تصادفی نمیتوانست آن را توجیه کند[در اینجا هم صادق است]. شما در طرز کار این اشیاء ببینید که آیا حرکات بیهدف، یعنی حرکتی که این [شیء] بکند بدون اینکه توجه به هدف داشته باشد، میتواند صورت بگیردیا نه؟ پس این در کارش هدف دارد. طرز کار، توجه به هدف را نشان میدهد. اگر ساختمان فقط ماشین باشد، سازنده ماشین در ساختن آن هدف داشته است، اما خود ماشین در کار خودش هدف ندارد. البته من این را قبول میکنم که ماشین راهم میشود طوری کامل ساخت که کارش در یک حدودی شبیه به کار موجودات هدفدار بشود، اما نه در این کارهای خارقالعاده از قبیل انطباق با محیط که هر جایی متناسب با خصوص همان جا این کار را انجام دهد. حالا در عین حال روی آن مطالعه کنید، ما نمیخواهیم شما به طور جزم بپذیرید.
- آقای دکتر خواستند ثابت کنند هر آثاری که در یک موجود زنده میبینیم - که در قدیم آثارش را نمیدانستند - الآن کشف کردهاند که مربوط به غدد است، که در جنس ماده یک غده و در جنس نر غده دیگری است، یعنی اگر این غده را با آن عوض کنیم، در یک سنین مخصوصی در صفات و ساختمان آن حیوان آثاری بروز میدهد. اما مطلبی که جنابعالی میفرمایید این است که احتیاج، عضو به وجود میآوردنه غده. در همان مثالی که جنابعالی زدید، آن سیخک در اثر تغییر محیط مرغ، نه تغییر غده به وجود میآید. پس این احتیاج مطلبی است که خارج از ماده است و این مساله احتیاج در بقیه نسوج هم دیده میشود، یعنی اگر یک نسج عضلانی ویا بافتی را در لابراتوار کشت بدهیم، البته تغذیه و تولید مثل میکند. اما در بدن اگر یک خراشی به وجود آمد، این تولید مثل در حدی است که آن نقص ترمیم شود، یعنی اگر فرض کنید دو میلی متر سطح پوست گود شده، در حد دو میلی متربنا بر احتیاج بدن و عضو، تولید مثل متوقف میشود، در حالی که اگر در لابراتوار بود، این نسج تا موقعی که شرایط مساعد بودتولید مثل میکرد و افزایش پیدا میکرد، چون حدی برای آن نیست، اما در ساختمان حیوان یا انسان که قرار گرفت، در آن حد متوقف میشود...
استاد: بحث ما الآن به جای خوبی رسیده و تقریبا مرز مطلب مشخص است که روی آن باید بحث بشود. ما در اول عرایض خودمان عرض کردیم که میخواهیم دو مطلب راعرضه بداریم: یکی اینکه آیا این هدایت و رهبری منظمی که اشیاء میشوند، لازمه همان انتظامی است که در خلقتشان هست؟ که در این صورت دیگر دو چیز نیست و این هدایت لازمه همان انتظام است، یا اینکه نه، یک اصل دیگری علاوه بر انتظام خلقت وجود دارد، یعنی این خلقت پس از آنکه منتظم شده است، طبق یک اصل دیگری هدایتها و رهبریهایی هم میشود. ما به هر حال در مقام اثبات آن هستیم. فرضا اگر این مطلب اثبات نشود، از نظر دلیل توحیدی نقصی به جایی وارد نمیآید، آن برهان انتظام به قوت خودش باقی است ولی ما از قرآن این جور استنباط کردیم - که البته آن استنباط قرآنی ممکن است حرف داشته باشد ولی ما خودمان روی آن حرفی نداریم - و فکر هم میکنیم که این، دو مطلب است.
در این دو مطلب ببینید مرز مطلب الآن به کجا رسیده. ما این را قبول داریم که میشود ساختمان مادی اشیاء از نظر ماشینی طوری باشد که کارها را به شکلی انجام بدهدکه نظیر کار ذیشعور است. فرض کنید موشکهای فضاپیمایی که حالا می فرستند، طوری اینها را تهیه میکنند که این دستگاه به طور خودکار مثلا از اینجا حرکت میکند، به یک نقطه معینی که می رسد مثل اینکه جلد خودش را خالی میکنددستگاهی است که از یک دستگاه دیگر خارج میشود، چون از آن نقطه به آن طرف را آن دستگاه باید طی کند. بعد به یک نقطه دیگر که می رسد، یک بار دیگر یکی از داخل دیگری خارج میشود، باز هم وظیفه خودش را انجام میدهد. بعد هم فرض کنیدمیرود در کره ماه می نشیند و از آنجا هم مخابره میکند. آن چیزی که در اینجا وجود نداردنفس شعور است، همه اینها را شعور آن سازنده اولی تنظیم کرده است.
دستگاه خودش نمیداندچکار میکند، او عکسبرداری میکند و عکسها را هم می فرستد بدون اینکه اصلا خودش بفهمد که چکار میکند و لزومی ندارد بفهمد، یعنی این مقدارکاری که او میکند لزومی ندارد که یک فهم و شعوری هم داشته باشد که این کار را انجام بدهد.
حالا باید قدری بیشتر مطالعه کنید ببینید که آیا در این فعالیتهای حیرتانگیزی که عجالتا در بدن جاندارها میبینیم، بدون آنکه برای این موجودات یک شعوری، یک حیات شعوری ای، یک نفسی (1)، یک چیزی که نوع کارش باید حتما شعوری باشد - که اگر شعوری نباشد نمیتواند انجام بدهد - [قائل باشیم] غیر از شعوری که در ساختن آن به کار رفته، [این فعالیتها امکانپذیر است؟ آیا] لازم است در این کار کردن [شعوری] وجود داشته باشد یا دیگر لازم نیست که شعوری در کار کردن وجود داشته باشد، هر چه شعور است در همان دستگاه کنترلش ساخته شده است؟ حالا باز هم روی این قضیه مطالعه کنید، ببینید چه از آب در میآید.
راه هدایت موجودات ـ 2
بحث ما درباره اصل هدایت بود که این اصل در قرآن مجید - و شاید هم برای اولین بار در قرآن مجید - به عنوان یک دلیل مستقل از اصل «اتقان صنع» دلیل بر خداشناسی گرفته شده است، و حتی بعد از قرآن مجید هم آن اندازهای که شایسته بوده است، مورد توجه قرار نگرفته است ولی تدریجادر اثر پیشرفتهای فکری و علمی معلوم میشود که این خود یک اصل مستقلی است. این مطلب را خیلی شایسته تحقیق و بحث میدانیم.
دلیل نظم و «اتقان صنع» خیلی واضح است، یعنی مطالعه در تشکیلات ساختمانی اشیاء نشان میدهد که در ساختمان آنها عقل و حکمت دخیل بوده است.
این راه نظام ساختمان خلقت و «اتقان صنع» است. از این نظر اگر ما عالم - یا اجزای عالم - را یک ماشین منظم هم بدانیم، هر چیزی را مثل یک ماشین، یک خانه و ساختمان هم بدانیم کافی است. معمولا این جور مثالها هم ذکر میکنند که وقتی انسان مثلا یک ساعت را میبیند که اجزائش این طور دقیق منظم شده است، میگوید سازنده این ساعت بدون فکر و شعور و اراده نبوده است، یا وقتی یک ساختمان را به یک وضع مخصوصی میبیند، درک میکند که در ساختن آن اراده به کار رفته است، یا وقتی یک ماشین را میبیند (شعور و اراده را در ساختن آن دخیل می یابد]. روی این حساب اگر همه اجزای عالم را فقط یک ماشینهایی هم بدانیم، برای این دلیل کافی است، عالم ماشین هم باشد، کافی است که وجود خدا را ثابت کند.
ولی اصل هدایت یک امر علیحدهای است، زائدبر این، چیز دیگری است که مربوط به ساختمان اشیاء نیست، مربوط به کار اشیاء است. این [اصل] اگر بخواهد دلیل مستقل باشد، ریشه مطلب اینجاست: اگر کاری که اشیاء میکنند کاری باشد که لازمه قهری و جبری ساختمان آنهاست، این دیگر دلیل علیحدهای نیست و همان [اصل نظم] است. ماشین وقتی که منظم شد، لازمه این ماشین آن کار بخصوص است، مثل یک ساعت که هر چه هست در ساختمان آن است و وقتی که ساخته شد، این کار منظمی که میکند دیگر یک چیز علیحدهای نیست که بگوییم ببینید کار این ساعت چه جور منظم است، این دارد در کار خودش هدایت میشود، این دیگر هدایت نمیخواهد، همان ساختمانش کافی است برای این کاری که انجام میدهد. اما اگر مطالعات علمی درباره ذی حیاتها - که آن جلسه راجع به غیر ذی حیاتها هم بحث کردیم و عرض کردیم در ذی حیاتها مشخص تر است - نشان داد که ساختمان بسیار دقیق و منظم این موجودات البته دخیل است در کار اینها ولی در عین حال آن کاری که اینها انجام میدهند، یک نیروی مجهولی در رهبری آنها دخالت دارد، ساختمان ماشینی اشیاء برای این طرز کاری که انجام میدهند کافی نیست، اگر این ثابت شد، اصل هدایت به عنوان یک دلیل مستقل بر خداشناسی ثابت میشود و - همان طوری که عرض کردیم - ظاهر آیات قرآن هم همین است که[نظم و هدایت] دو مطلب است: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه» یک مطلب است، «ثم هدی» مطلب دیگری است. ما از کجا بفهمیم؟ میگویید طرز کار. چه قرائنی در طرز کار اشیاء میتواند وجود داشته باشدکه حکایت کند ساختمان ماشینی - اگر فرضا اینها یک ماشین میبودند - برای این کار کافی نیست؟ این را باید یک توضیح مختصری بدهیم.
علت غایی از نظر مادیون و الهیون
معروف است که میگویند «علتهای چهارگانه»: علت مادی، علت صوری، علت فاعلی، علت غایی. شاید هم در ابتدا که این نظریه اظهار شده است، خیلی دقیق نبوده ولی چون معمولا وقتی مثال ذکر میکنند به مصنوعات بشر مثال می زنند، مسلم در مخلوقات طبیعت این مثالها آن جورها تطبیق نمیکندو نباید هم تطبیق کند. مثلا به یک صندلی مثال می زنند: مادهای باید باشد که با آن ماده این صندلی را بسازند، مثلا چوب یا آهن. باید به این ماده شکل خاصی بدهند تا صندلی بشود، اگر شکل دیگری به آن بدهند مثلا «در» یا نردبان میشود. آن چوب را میگویند علت مادی، این شکل را میگویند علت صوری. فاعلی، نیرویی باید باشد که این تغییرات را در آن بدهد و آن را به این شکل در بیاورد، این را میگویند علت فاعلی. این فاعل از ساختن آن هدفی را در نظر دارد، صندلی را میسازد برای اینکه رویش بنشینند، این را میگویند علت غایی.
آیا در طبیعت، همه این علتهای چهارگانه وجود دارد یا نه؟ آن که اصلا مورد تردید نیست علت فاعلی است، یعنی هیچ مکتب و فلسفهای لزوم علت فاعلی را برای پیدایش اشیاء انکار نمیکند، یک نیرویی لازم است که تاثیر کرده باشد تا این تحولات و تغییرات را در اشیاء پدید آورد. چیزی که بیشتر از هرچیز دیگر مورد تردید و ایراد و مورد اختلاف نظر مادیون و الهیون است اصل علت غایی است. مادیون میگویند اساسا اصل علت غایی در کار عالم دخالت ندارد، اصل علت غایی مربوط به کارهای انسان (یا حیوانات) است و بس، آنهم نه همه کارهای انسان [بلکه] قسمتی از کارهای انسان، و تعمیم دادن آن به همه عالم کار نادرستی است. الهیون معتقد هستند که اصل علت غایی در تمام کارهای عالم حتی کارهای طبیعت بیجان دخالت دارد. ولی اصل علت غایی به مفهومی که حکمای الهی میگویند، غیر از مفهوم عرفی و سادهای است که دیگران میگویند. دیگران خدا را مثل یک انسان حساب میکنند، [میگویند] بله، خدا وقتی میخواهد این درخت را بسازد، یک مادهای میآورد، به او یک صورتی میدهد و از این کار هم یک هدفی دارد، همان طوری که یک انسان از کار خودش هدف دارد. هدف در کجاست؟ هدف در علم خدا موجود است، همان طوری که هدف در مغز آن نجار موجود بود. اما مفهوم دقیقترش چیز دیگری است که امروز من مختصری توضیح می دهم که این مطلب معلوم باشد.
مناط وجود علت غایی
توضیح بیشترش این است: اگر در پیدایش یک چیزی، موجبات قبلی صد در صد برای آن کافی بود (نه اینکه علت فاعلی گذشته است و تقریبا تقدم زمانی دارد؟ ) یعنی آنچه در گذشته واقع شده است برای آنچه در آینده واقع شده است صد در صد کافی است، علت غایی موضوع پیدا نمیکند، یعنی صد در صد «گذشته» است که «حاضر» را به وجود آورده، حوادث را گذشتهها به سوی جلو می رانند، در پشت سر واقع شدهاند و اینها را به وجود میآورند. همان طور که عرض کردم، آن حرکتی که خار ساعت میکند صد در صد بستگی دارد به حوادثی که قبل از آن وجود پیدا کرده، از آن کوکی که شما روی فنر کردید، فنر راسفت کردید و از نیروی بازگشتی که در فنر وجود دارد که این خودش را پس می کشد فشار میآورد روی سایر چرخها، خواه ناخواه، اضطرارا، جبرا این خار باید روی همین حساب حرکت کند، آنهاست که این را به وجود آورده، هیچ چیز دیگری در کار نیست. ولی اگر گذشته صد در صد دخالت ندارد، مثلا پنجاه در صد دخالت دارد، آینده هم برای این حادثه دخالت دارد، یعنی مثل اینکه یک چیزی هم در جلو قرار گرفته و این شیء را به سوی خودش می کشد، هم سائق دارد هم قائد، هم راننده دارد هم جلوکش، هم از پشت سر این را می رانند و هم از جلوی رو این را می کشند، به طوری که اگر گذشته به تنهایی می بودکافی نبود، [در این صورت علت غایی موضوع پیدا میکند]. چون علت غایی مربوط به آینده است، آینده نسبت به این گذشته همیشه یک جاذبهای دارد. پس حاضر، هم با گذشته خودش مربوط است و هم با آینده خودش که اگر آن آینده به هیچ وجه نمی بود و بنا نبود به وجود بیاید، گذشته نیز به وجود نمیآمد. پس هر گذشته ای، هم به گذشته تر از خودش مربوط است که اگر آن گذشته تر نمی بود به وجود نمیآمد، هم به آینده مربوط است، یعنی اگر آینده نمی بود یا نمیشد وجود پیدا کند بازهم این به وجود نمیآمد. آنگاه میگویند اگر ما در جریانی این جور دیدیم که گذشته، او را سر دو راهی قرار میدهد اما در میان دو راه، این شی ء یک راه را انتخاب میکند، این آینده است که این یک راه را برای او انتخاب میکند. حالا من باز مثال برایتان عرض میکنم، و از همین مثالها باید دلیل بیاوریم.
ماشین چقدر میتواند منظم باشد، یعنی حساب کنیم چه کاری میتواند کار ماشینی باشد و تا چه حد میتواند باشد؟ ماشینهایی در دنیا به وجود آمده است که شما در مقابل آنها به زبانی فصیح حرف می زنید، مثلا شما به زبان انگلیسی فصیح حرف می زنید، آن دستگاه تمام گفتههای شما را به زبان فرانسه ترجمه میکند، که میگویند چنین ماشینهایی هست و هیچ مانعی هم ندارد که باشد، چون این یک حسابگری خاصی است. روی تمام حروف و کلمات و جملههای انگلیسی حساب شده است که اگر شمامثلا «من آب میخواهم» را به انگلیسی بگویید یا ماشین کنید، این طور تنظیم شده که اگر حرف اول آن مثلا «پ» باشد، بعد «ج» باشد... تا آخر، وقتی که این چند حرف پشت سر هم آمد، ماشین فلان حروف دیگری را که به زبان فرانسه مطابق آن است در بیاورد. تمام آن پیش بینی شده در گذشته است، یعنی این گذشته است که آن را به وجود میآورد. ماشین را این جور به وجود آوردهاند که این حروف وقتی به طور متوالی به این ترتیب معین زده شود، فلان سه حرف یا چهار حرف یا پنج حرف دیگر به یک ترکیب دیگری به وجود بیاید. رابطه آن که بعد از این به وجود میآید با این، یک رابطه صددر صد قطعی و تخلف ناپذیر است. یک ماشین میتواند در این حدود باشد. حتی شاید بشر بتواند آن قدر این اختراع را توسعه بدهدکه ماشینی بسازد که شما در مقابل آن به یک زبان که حرف می زنید در آن واحد به تمام زبانهای دنیا ترجمه کندو به شما پس بدهد، ولی همه روی حساب، دستگاه تدریجا وسیعتر و وسیعتر میشود.
ماده ابتکار ندارد
ولی من اینجا یک سؤالی میکنم و آن سؤال این است: آیا میشود ماشینی اختراع بشود که علاوه بر اینکه این کار را میکند، ابتکار هم داشته باشد، به طوری که اشتباهات گوینده را هم اصلاح کند؟ مثلا شما می خواستید بگویید «من نان میخواهم» ولی در مقابل ماشین گفتید «من آب میخواهم»، اوبفهمد که شما اشتباه کرده اید و «نان میخواهم» برای شما ترجمه کند، یعنی ماشین از خودش ابتکار به خرج بدهد، خلاقیت به خرج بدهد، برسد به یک جایی که مردد بشود که آیا باید «آب میخواهم» ترجمه کند یا «نان میخواهم»، بگوید ازطرفی گوینده گفته است که «من آب میخواهم» اما این نان میخواهد، خودش هم اشتباه کرده است، آیا آن جوری که گفته ترجمه کنم یا آن جوری که درست در میآید ترجمه کنم؟ نه، دیگر این کار ماشین نیست، ابتکار کار ماشین نیست، انتخاب کار ماشین نیست. انتخاب از میان چند چیز - یعنی از میان چند چیز متساوی یکی را انتخاب کند، آن که او را به هدف می رساند انتخاب کند - کار ماشین نیست، چون انتخاب کردن با آینده ارتباط دارد یعنی حساب میکند برای آینده چه مناسبتر است، از میان چند چیزی که الآن حاضر است یکی رابرای آینده انتخاب میکند، این با ساختمان ماشینی - هر اندازه که این ساختمان ماشینی مکمل باشد - جور در نمیآید. [اینکه] ماشین خودش را با محیط منطبق کند، یعنی مثلا شما یک جملهای را میخواهید با ماشین بزنید، اتفاقا کسی واردمیشود، شما مجبورید که حرف را جوری بزنید که اسباب سوء تفاهم برای او نشود، ماشین خودش را با این محیط منطبق کند، شما یک جوری می زنید ولی او آن طور برای آن آدم ترجمه کند که متناسب با حیات این ماشین و صاحبش باشد، خودش را تغییر بدهد، خودش در خودش، در کار خودش، در وضع خودش تغییرات ایجاد کند، اگر خرابی و نقصی دراو واقع شد، خودش از نو خودش را بسازد، [این خرابی و نقص را] احساس کند، به مقدار لازم هم که ساخت بعد دیگر از ساختن آن دست بردارد، [چنین چیزی ممکن نیست].
آنچه که در مورد ذی حیاتها گفتهاند این جور چیزهاست، یعنی در طرز کار ذی حیاتها این جور امور است: انتخاب وجود دارد، قدرت تغییر دادن در خود و در مسیر به تناسب عوامل خارجی و امور اتفاقی وجود دارد، یک امری اتفاقا پیش میآید، او طرز کار خودش را عوض میکند. من در جلسه گذشته مثال زدم به این که میگویند مرغ اگر مدتی احتیاج به جنگ با خروس پیدا کند، کم کم آن سیخک پشت پایش پیدا میشود، بعد دیدم که این [انطباق با محیط] خیلی زیاد است، در علم امروز خیلی چیزها پیدا شده که اینها در مقابلش چیزی نیست. میگویند بعضی حیوانات هستند که قدرت عضوسازی آنها فوقالعاده است. در هر جانداری قدرت ساختمان در یک حد محدود هست. مثلا در ما اگر زخمی پیدا بشود، اگر پوست جراحت بردارد، بعد ترمیم میشود، بهاندازه لازم هم که ترمیم شد، دستگاه از کار خودش دست بر میدارد.
ولی اگر دست انسان بریده شود، این قدرت که دستی از نو بسازد نیست. اما میگویند بعضی حیوانات مثل خرچنگ این جور هستند که حتی اگر پایش را ببریدخودش دو مرتبه از نو یک پای جدید برای خودش میسازد، آن قدر هم میسازد و مشغول ساختمان است که احتیاج ایجاب کندیعنی برای آینده اش لازم دارد، همین قدر که احتیاج رفع شد، دست از کار خودش برمیدارد.
در موجودات ذیحیات، ابتکار و انتخاب وجود دارد
کار بر طبق احتیاج و متناسب با احتیاجات اتفاقی، قدرت انطباق دادن خود با محیط و با امور خارجی، تمام اینها نشان میدهد که در کار این موجودات ابتکار و انتخاب وجود دارد. وقتی که در کارش ابتکار و انتخاب وجود داشته باشد، پس این موجود باید گذشته از آنچه که ساختمانش ایجاب میکند، یک راهنمایی و یک راه بلدی هم (حقیقت آن هر چه هست، الآن بر ما مجهول است) در این کارهای انتخابی و اختیاری -که تقریبا از نوع کارهای اختیاری انسان است - و کارهای ابتکاری که به خرج میدهد داشته باشد، یک قدرتی باید باشد که آن را بکشاند به این طرف و لو آن قدرت از نوع یک شور باشد، مثل اینکه ما «شور» میگوییم، «عشق» میگوییم (که اینها حقیقتش برای بشر مجهول است)، «اراده» میگوییم، «تسخیر» میگوییم، «تسخیر ماوراء» میگوییم، هر چه میگوییم، بالاخره یک چیزی باید باشد که آن موجود را به آن سو بکشاند.
در این کتاب کوچکی که «کریسین موریسن» آمریکایی به نام "راز آفرینش انسان" نوشته و به فارسی هم ترجمه شده است، اتفاقا دیشب قسمتهای زیادی را که درباره حیات بحث میکند مطالعه کردم، دیدم قسمتهایی را راجع به همین موضوع بحث میکند که ماده ابتکار ندارد ولی حیات ابتکار دارد. من الآن قسمتی از آن را برای شما میخوانم، چون برای این مساله خیلی اهمیت قائل هستم. میگوید: «ماده جز بر طبق قوانین و انتظامات خود عملی انجام نمیدهد، یک سلسله قوانین و نظامات بالفعل حاضر دارد و اجبارا همان قوانین و نظامات را انجام میدهد. ذرات اتمها تابع قوانین مربوط به قوه جاذبه زمین، فعل و انفعالات شیمیایی و تاثیرات مواد الکتریسیته هستند. ماده از خود قوه ابتکار ندارد و فقط حیات است که هر لحظه نقشهای تازه و موجودات بدیع به عرصه ظهور میآورد. بدون وجود حیات، عرصه پهناور زمین عبارت از بیابانی قفر و لم یزرع و دریای مرده بیفایدهای میشود».
عمده این کلام است. میگوید مطابق آنچه که زیست شناسی میگوید تمام این سلسله جاندارها منتهی میشوند به مثلا یک سلول، حیوانات و نباتات از یک ریشه به وجود آمدهاند. این اصل تکامل است و اصل تکامل بهترین معرف اصل هدایت است. من میگویم آیا آن سلول اول و آن ماشین بسیار منظم، به یک جا رسیده است که منشعب شده به دو نوع سلول: سلول نباتی، سلول حیوانی؟ که بعد کارها و احتیاجات اینها هم ضد یکدیگر در آمدهاند، به طوری که اگر سلول نباتی را بخواهند در بدن حیوان قرار بدهند، حیوان نمیتواند زندگی کند و اگر سلول حیوانی را بخواهند در بدن نبات قرار بدهند، نبات نمیتواند زندگی کند.
در خلقت هر فردی جداگانه، فرض کنید که آن هسته اولی که یک انسان بخواهد به وجود بیاید، کاملا آن را یک ماشین در نظر بگیریم. این ماشین بعد به چه شکل درمیآید؟ کم کم دو نیم میشود، هر تکه اش چند تکه میشود، کم کم شروع میکند به عضو ساختن، به طوری که هردسته از سلولهایی که در یک عضو قرار میگیرند وضع ساختمان، کار و احتیاجاتشان با سلولهای دیگر متفاوت میشود. آیا در این طرز کارهایی که جنین در رحم انجام میدهد ابتکار و انتخاب وجود ندارد؟ این فقط یک ماشین است که روی قوهای که از پشت سر به آن فشار میآورد، این کارها را انجام میدهد؟ یا یک ماشینی است که علاوه بر دستگاه خود ماشین، هدایت و راهیابی آن یک اصل علیحده است؟ چون میخواهیم وارد بحث دیگری بشویم، فکر نمیکنم احتیاج باشد که از گفتههای کریسین موریسن بیشتر از این بخوانم.
من این جور فکر میکنم. باز هم چون یک مسالهای است که در کتابهای علمی و فلسفی به این صورتی که ما عرض میکنیم - که اصل هدایت را از اصل «اتقان صنع» تفکیک کرده باشند - بیان نکردهاند، مسلم این مقداری که من عرض میکنم هنوز خام است اما فکر میکنم این مطلب یک مطلب اساسی است، در جمادات اگر نتوانیم این مطلب را ثابت کنیم، در ذی حیاتها صد در صد میتوانیم ثابت کنیم، و البته قرآن کریم در همه اشیاء میگوید اصل هدایت وجود دارد: «و اوحی فی کل سماء امرها» (19) ولی آن مقداری که ما از طریق علمی (مشهودات و محسوسات خود) میتوانیم ثابت کنیم، در ذی حیاتهاست.
نمونههایی از هدایتهای مرموز در حیوانات
در آن جلسه عرض کردیم که انواع هدایتها هست: هدایتی که در جمادات هست، در نباتات هست، در حیوانات و در انسان هست. راجع به هدایتهای مرموزی که در حیوانات است - که ما مکرر گوشزد کردهایم - کتابها نوشتهاند، احتیاجی نیست که دیگر ما بخواهیم بحث کنیم که یکی از عجایب عالم آن چیزهایی است که میگویند در حیوانات وجود دارد و اسم آنها را «غریزه» میگذارند، [یعنی] راهیابیهایی که حیوان دارد و با هیچ اصلی هم قابل توجیه نیست. حیوانات هر مقدار ضعیفتر باشند - مخصوصا حشرات - غرائز قویتری دارند، ومیگویند انسان چون دارای عقل و شعور و زندگی اجتماعی است، اینها آمده جانشین غرائز شده، یعنی نوعی هدایت دیگر دارد که جانشین آن هدایت قبلی شده است. هدایت حیوان متناسب با همان مرحله از وجود اوست و هدایت انسان که هدایت عقل و علم و زندگی اجتماعی و تعاونی است، مطابق مرحله انسانیت انسان است. البته انسان هم از هدایت غریزه بیبهره نیست.
مخصوصا در حشرات غرائز بسیار حیرت آوری وجوددارد، از زنبور عسل و مورچه و عنکبوت (عنکبوت آبی و عنکبوت خاکی) و موریانه و... اینها را چون در قرآن اسمشان برده شده نام میبریم. قرآن میفرماید: «و اوحی ربک الی النحل» (20). راجع به این، امروز فرضیههایی وجود دارد ولی فرضیههایی که تایید نشده است، بلکه رد شده است. بعضی احتمال دادهاند که زنبور عسل، این کار خودش را که میداند [چگونه] انجام بدهد، شاید از راه تعلیم و تعلم انجام میدهد ولی ما هنوز کشف نکرده ایم، یعنی زنبور عسلهای چندین هزار سال پیش، از روی تجربه کار خودشان را یاد گرفتهاند و یک نوع تفهیم و تفاهم میان آنها و نسلهای آینده شان هست که ما نمیدانیم، بعد به اینها تعلیم میکنند و یاد میدهند.
این فرضیه در زمینه وجود غرائز در انواعی از حیوانات که نسل گذشته و نسل آینده یکدیگر را نمیبینند رد شده است. خیلی از حیوانات هستند که مقارن یا قبل از پیدایش نسل آینده، نسل گذشته از میان می رود، معذلک نسل آینده همان کار را با همان نظم و دقت انجام میدهد که نسل گذشته انجام میداد. حشرهای را نام میبرندبه نام «آموفیل» که میگویند از زنبور کوچکتر و از مگس بزرگتر است. در کتاب راز آفرینش انسان[این مطلب] هست و من درکتابهای روان شناسی به زبان فارسی و زبان عربی هم خوانده ام که چنین حیوانی هست. میگویند هر وقت که موقع تخمگذاری این حیوان برسد، یک کرمی است که آن کرم را میرود پیدا میکند و روی پشت و مهره کمر آن کرم می نشیند. بعدنیش خودش را مثل یک آمپول در یک نقطه معینی از پشت او می زند، اما خیلی دقیق است که زیاد نیش نزند، کم نیش می زند، همان مقدار که این حیوان بیحس میشود، می افتد ولی نمی میرد، چون اگر بمیرد می گندد و منظور او حاصل نمیشود، طوری نیش می زند که لخت بشود و تکان نخورد. بعد همانجا تخم گذاری میکند. بعد از تخم گذاری هم بلا فاصله می میرد. بعدتخمهای او به وجود میآیند، از بدن همین کرم تغذی میکنند تا وقتی که بزرگ میشوند، پر پیدا میکنند و بعددیگر زندگی عادی پیدا میکنند. بعد هر یک از آنها موقع تخم گذاریاش که می رسد، عینا همان کار مادر را تکرار میکند، یعنی میرود همان حشره را پیدا میکند، در همان نقطه حساس دقیقی که او تزریق میکرده است، تزریق میکند و بعد همان عمل تکرار میشود. میگویند این [امر] چطور از راه تعلیم و تعلم قابل توجیه است؟ در همین کتاب راز آفرینش انسان ماهیهایی را از مارماهی و غیر مارماهی یاد میکند و قضایایی ذکر میکند که خیلی عجیب است. میگوید انواعی از ماهیها هستند که در همه رودخانههای دنیا پیدا میشوند، ولی همه آنها وقتی که میخواهند بچه بزایند، از رودخانههای دنیا جمع میشوند میروند دریای جنوب در جنوب آمریکا و در نقطه معینی تولید نسل میکنند و در همانجا می میرند. بعد بچههای آنها که به وجودمیآیند، راه می افتند و بر میگردند به موطن مادرهای خودشان. عجیب این است که هر دستهای به همان رودخانهای بر میگردد که نسل گذشتهاش آنجا بوده و هرگز اشتباه هم نمیکنند که این به جایی بر گردد که دیگری برگشته است. حتی امتحاناتی کردهاند، مثلا یک نوع ماهی که فقط در رودخانههای انگلستان یا فرانسه پیدا میشود و در جای دیگری پیدا نمیشود، اینها را گرفته و آوردهاند در یک رودخانه دیگری انداختهاند، دیدند اینها [در زمان تولید مثل] رفتند در دریا و از آنجا دو مرتبه برگشتند به آن رودخانههای اولی. مثل اینکه اصلا برای اینها مقرر و مقدر شده است که در یک جای معین زندگی کنند.
این با یاد دادن نسل گذشته اصلا قابل توجیه نیست، جز اینکه بگوییم یک نقشه ای، یک طرحی، یک راهنمایی ای[در کار است]، چون هیچ کس قبول نکرده که ساختمان مغزی و عصبی هیچ حیوانی برای یک چنین چیزهایی کافی است، و الا تکامل یافتهترین مغزها مغز انسان است و باید مغز انسان هم چیزی را که به آن یاد ندهند یاد بگیرد، چیزی را که به آن یاد ندهند که یاد نمیگیرد. مغز فقط آمادگی دارد برای اینکه اگرچیزی به آن تعلیم کنند یاد بگیرد، اما اگر تعلیم نکردند که یاد نمیگیرد.
حالا بگویید مغز، بالاخره مغز دارد هدایت میشود. در حیوانات، موضوع هدایت آنها در کارهای خودشان بسیار عجیب و فوقالعاده است و کتابها در این زمینهها نوشتهاند.
هدایتها و الهامات اخلاقی در انسان
در انسان بحث کنیم. در انسان انواعی از هدایتها وجود داردکه ما آنها را طبق آنچه که قرآن کریم فرموده است بیان میکنیم، بعد ببینید اینها با اصول علمی جور در میآید یا نه. یکی از هدایتهایی که قرآن کریم نام میبرد، هدایتها و الهامات اخلاقی است. میدانیم که اخلاق، هم به فرد مربوط است و هم به اجتماع. اخلاق یعنی بهترین نوع کاری که انسان باید در مقابل افراد دیگر اجتماع انجام دهد و مصلحت اجتماع در این است و اگر غیر از این باشد، اجتماع راه کمال را طی نمیکند و این بهترین راهی است که انسان برای شخص خودش باید انتخاب کند تا به سوی کمال پیش برود.
اخلاق به اصطلاح «علم دستوری» است، راجع به آن چیزی است که انسان باید انجام دهد، نه راجع به آن چیزی است که هست. آیا خوب است، باید انسان چنین کند یا نه؟ در انسان فطرتا، مستقل از هر تعلیم و تربیتی، یک سلسله دستورهای اخلاقی اینچنینی وجود دارد که انسان میگویدخوب است انسان این جور عمل کند، بد است آن جور دیگر عمل کند، باید چنین بود، باید چنان بود، همینهایی که ما اسمش را «انسانیت» میگذاریم. «هل جزاء الاحسان الا الاحسان» (21) قرآن به صورت سؤال میگوید: آیا پاداش نیکی کردن جز نیکی کردن چیز دیگری است؟ یعنی هر کسی به فطرت خودش میفهمد پاداش نیکی نیکی است.
فرض کنید در یک مسافرتی، در یک بیابانی، یک جایی گرفتار شدید، فوقالعاده گرفتاری شدیدی پیدا کردید. یک کسی اتفاقا آنجا پیدا شد و چون دید شما این گرفتاریهارا دارید، آمد و انسانیت کرد و به شما کمک کرد. اگر ماشینتان خراب شده بود، کمک کرد و ماشین شما را درست کرد، اگر پول شما را دزد زده بود، آنجا به شما پول داد، یک مقداری هم کمکهای دیگر کرد. در یک کشور غریبی این کمکها را کرد و رفت. احتمال این هم که شما یک بار دیگر او را ببینید آنهم در کشور خودتان، در صد احتمال یکی بیشتر نیست، که نمیشود گفت اوبه این خاطر این کار را کرده که یک روزی بیاید از شما پاداش بگیرد. صد در صد یقین دارید که او فقط به خاطر اینکه به شمانیکی کند این کار را کرده است. تصادفا شما این آدم را پنج سال دیگر در کشور خودتان دیدید. اتفاقا این آدم هم در یک جایی یک گرفتاری ای پیدا کرده، شما هم اطلاع پیدا کردید که یک گرفتاریهایی دارد. آیا وجدان شما در اینجا قضاوتی دارد یا ندارد؟ مسلما یک چنین قضاوتی دارد که این آدم در یک چنان شرایطی به من نیکی کرده است و الآن او درشرایطی قرار گرفته است که من در آن شرایط بودم و من فعلا در شرایطی هستم که او در این شرایط بود یعنی امکانات دارم، پس باید به او نیکی کنم. این را میگوییم قضاوت وجدانی، یعنی میگوییم وجدان بشر حکم میکند، دلیل دیگری ندارد غیر از اینکه وجدان حکم میکند.
ممکن است کسی منکر باشد ولی شما ببینید میشود انکار کرد؟ هر چیزی که دلیلش فقط این است که میگوییم وجدان بشر حکم میکند، انسانیت این جور حکم میکند، معنایش این است که در وجود من یک چنین قضاوتی وجود دارد. «و نفس و ماسویها، فالهمها فجورها و تقویها» قسم به نفس و تعدیل این نفس و اینکه او را معتدل آفریده است. «فالهمها» آفرید نفس را و الهام کرد به او، القاء کرد به او کار زشتش را و کار پاکیاش را، یعنی نفس بشر که خلق شده است، این الهام هم به او داده شده، زشت را خودش میفهمد، پاکی و تقوا را هم میفهمد، این دیگر دلیل نمیخواهد، تجربه نمیخواهد، معلم هم نمیخواهد، بدون معلم و بدون تجربه این را میفهمد.
الآن یک حدیثی یادم آمد که چون حدیث خیلی خوبی است، برایتان عرض میکنم. در ذیل آیه «و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی» (22) که از عوام و امیون یهود انتقادشده است، شخصی از امام صادق (علیه السلام) سؤال کرد که آخر اینها چه تقصیری دارند؟ اینها عوامند، هر تقصیری که هست، به گردن علمای آنهاست. چرا قرآن حتی عوام الناس آنها را هم مورد عتاب قرار میدهد؟ یک حدیث خیلی مفصلی است که در یک سخنرانی که در انجمن ماهانه دینی تحت عنوان «اجتهاد در اسلام» کردم هست و در بحثی درباره مرجعیت هم عین همان تکرار شده است. من حدیث را مفصل در آنجا نقل کردم، باز هم همه حدیث نیست. امام بعد از آنکه شرح مفصلی در آنجا میدهد که تقلید و تبعیت مردم عوام از علما دو نوع است: یک نوع، نوع لازمی است و یک نوع نوعی است که جایز نیست، میفرماید: بله، عوام هم مقصرند. چرا عوام مقصرند؟ فرمود: برای اینکه، «و اکلهم السحت» (23) می دیدند خودشان از یک طرف میگویند در کتاب آسمانی ربا حرام است، اما می خورند، رشوه حرام است، ولی می خورند. بعد فرمود: «و قد اضطروا بمعارف قلوبهم...» (24) مضمونش این است که اضطرارا همه افراد بشر روی معرفتی که در قلبشان قرار داده شده، این را میفهمند که اگر یک آدمی به کار خوبی دعوت کرد و خودش عمل نکرد، نباید از او پیروی کرد.
تقصیر عوام اینجاست که از آن الهام الهی خودش پیروی نمیکند، از آن قضاوت اولی وجدانی خودش پیروی نمیکند. همه چیز را که نباید در مدرسه به آدم یاد داده باشند. همه چیز را که نباید آدم اول یک بار تجربه کرده باشد بعد آموخته باشد، که بگویید باید یک دور تجربه کند، بعد بیاموزد. نه، همین خودش کافی است، همینکه شما دیدید عالم و رهبر به یک چیز دعوت میکند ولی خودش بر خلاف آن عمل میکند، وجدان شما حکم میکند که از او نباید پیروی کنید. اگر از او پیروی کنید، در نزد خدا مقصر و مسؤول هستید. آنجا امام به قضاوتهای اولی وجدانی و به الهاماتی که هر کسی دارد استناد کرد.
قرآن کریم تعبیر دیگری دارد، میفرماید:«لا اقسم بیوم القیمة و لا اقسم بالنفس اللوامة» (25) بگو من قسم به روز قیامت نمی خورم، نه قسم به روز قیامت. این «نه قسم به روز قیامت» یعنی دیگر نزدیک است که من قسم بخورم. مثل اینکه بگوییم: نه به جان شما، به جان خودم. این «نه به جان شما» یعنی الآن میخواهم قسم بخورم. حالا بعضیها هم گفتهاند نه، مطلب این جور نیست [بلکه خداوند میفرماید] قسم میخورم به روز قیامت. حالا بحث ما در این زمینه نیست. نه قسم به روز قیامت و نه قسم به نفس ملامتگر. قیامت و نفس ملامتگرپشت سر همدیگر ذکر شده است. قیامت یوم الحساب است، روز محاکمه است، روزی است که به خوبیها و بدیها رسیدگی میشود، ولی خدا و عالم بزرگ است که اعمال انسان را در مقیاس خوب و بد میگذارد و خوب و بد را به انسان مینمایاند. نفس ملامتگر نفسی است که خود انسان را ملامت میکند. خداوند یک قیامتی، یک میزانی، یک ترازوی حسابی در وجدان و در دل و نفس خود انسان قرار داده، به طوری که همان کسی که کار بد میکند، بعد که خلوت میشود، خودش درباره آن کار بد میاندیشد، خودش خودش را ملامت میکند، یعنی خودش یک میزان حسابی، میزان محاکمهای تشکیل میدهد. این کسی که خودش را ملامت میکند، تا خودش نتواند درباره خودش قضاوت کند، میتواند ملامت کند؟ نه، خودش درباره خودش قضاوت میکند و درباره خودش حکم صادر میکند، خودش را محکوم میکند، بعد از محکومیت است که ملامت میکند. این قضاوت همان قضاوت وجدانی است.
خداوند در نفس انسان این حکم و قضاوت و الهام را آفریده است که همان.
جنایتکار هم هر کارش بکنند، آخر خودش میفهمد جنایت میکند و خودش را ملامت میکند، و تجارب نشان داده است که جنایتکارها آخر دچار بیماریهای روانی، روحی، عصبی میشوند. علتش چیست؟ علتش این است که جنایتکار هر کار بکند، آخرش نمیتواندوجدان خودش را از میان ببرد، همیشه از داخل وجدان ضربه میبیند، ملامت میبیند.
مردی است در زمان معاویه به نام «بسر بن ارطاة» که مرد بسیار جانیای بود.
معاویه او را برای ارعاب رعیتهای امیرالمؤمنین فرستاد. گفت به هر جا رسیدی از هیچ کار مضایقه نکن. او هم دستور معاویه را به حد اعلی به کار بست و حتی گاهی اگر بچه صغیرهم گیر میآورد سر می برید، کما اینکه دو بچه از عبید الله بن عباس را که حاکم یمن بود، جلوی مادرشان سر برید. بعدکم کم همین آدم دیوانه شد. میگویند خلبان هیروشیما الآن در دار المجانین است. با اینکه چقدر از این آدم استقبال کردند و مدال دادند، بعدها خودش به فکر فرو رفت، دید کار زشتی کرده است. دیگر هر کاری کردند نتوانستند وجدان این آدم را راضی کنند. این، الهامات اخلاقی است.
دو سه نوع هدایت دیگر هم در انسان داریم که جلسه آینده میگویم. یکی مساله هدایت حدس برای علماست. این یک مطلبی است که آیا به علما (علما که میگویم مقصودم تنها علمای مذهبی نیست، مقصودم مبتکرین و مکتشفین و مخترعین نیز هست) الهام میشود، وحی میشود یا نه؟ آیا پیشرفت علم معلول دو عامل است: یکی عامل تجربه و آزمایش و دیگری تفکر عادی منطقی، تفکر ریاضی، صغری و کبری چیدن و نتیجه به دست آوردن، یا علم مولود الهام هم هست؟ در اینجا من نظریه قدیم و جدید را عرض خواهم کرد که بو علی چه گفته است، غزالی چه گفته است، و در این زمانهای اخیر خودمان علما در این زمینه چه گفتهاند، که این نوع دیگری از الهام و هدایت در بشر است.
راه هدایت موجودات ـ 3
علم اشراقی
در مساله هدایت، یکی دو موضوع باقی مانده است که باید صحبت کنیم. در جلسه پیش فقط به یکی از آنها اشارهای کردیم. یکی از آن موضوعات، علم اشراقی است. این مساله مطرح است که تمام علومی که به بشر رسیده است (همین علوم بشری، نه علومی که ما رسما به عنوان وحی و الهام پذیرفته ایم یعنی کتابهای آسمانی، به اینها ما کاری نداریم، [بلکه] مجموع معلوماتی که بشر خودش کسب کرده است) آیا مبدا و منشا آنهافقط و فقط تفکر (تفکر استدلالی و یا تفکر تجربی) است، یا کم و بیش عامل دیگری هم در این علوم دخالت دارد؟ در ابتدا این طوربه نظر می رسد که اگر بگویند اینهمه معلوماتی که امروز بشر در رشتههای مختلف دارد چیست، میگوییم واضح است، یا از روی تجارب به دست آورده است - تدریجا تجربه و آزمایش کرده، یک چیزهایی به دستش آمده است - و یا از راه فکر و استدلال به دست آورده است. فکر و استدلال یعنی اینکه از مقدمات معلومی که قبلا داشته، یک نتیجه مجهولی را به دست آورده است، مثل طرز استدلالی که معمولا در ریاضیات انجام میدهند. اگر منشا معلومات بشر فقط همین دو راه باشد، به اصطلاح فلسفی باید بگوییم در پیدایش علوم جز علت فاعلی چیز دیگری دخالت نداشته است، زیرا وقتی ما یک چیز را تجربه میکنیم، آن تجربه خودش علیت دارد برای اینکه در ذهن مایک صورت خاصی منعکس بشود، یعنی ما علم خودمان را از آن موضوع تجربه خودمان فراگرفته ایم، او علت فاعلی و ذهن ما معلول است.
استدلالهای بشر هم همین طور است، آن هم یک میزان علت و معلول ساده است.
«حد وسط» در استدلال منطقی
منطقیین از قدیم یک حرفی داشتهاند وحرف خوبی هم بوده است، میگویند در استدلالها سه عنصر دخالت دارد: عنصر اصغر و اکبر و حد وسط. مثلا در این مثال: «سقراط انسان است و هر انسانی فانی شونده است، پس سقراط فانی شونده است» یک انسان داریم، یک فانی شونده. هدف ما این است که بفهمیم آیا سقراط فانی شونده است یا نیست. اینجا یک حد وسط هست یعنی واسطه در کار است که تکرار هم میشود. میگوییم: سقراط انسان است و هر انسانی فانی شونده است، پس سقراط فانی شونده است. این حد وسط، رابط میان اصغر و اکبر است. اگر این رابط نمی بود، ما نمیتوانستیم بفهمیم سقراط فانی شونده است، ولی این رابط که پیدا شد، این [نتیجه] کشف میشود، یعنی این دو [مقدمه] با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند.
مثال میزنم. مثال خیلی قدیمی است و من در این کتابهای روانشناسی جدید این مثال را دیده ام. کسی که در یک طرف جویی قرار گرفته است و میخواهد برود به آن طرف جوی بدون اینکه کفش و جورابهایش را از پایش بکند و برود توی آب، میبیند نمیتوانداز این طرف جوی بپرد به آن طرف جوی، میگوید چه کار باید کرد؟ دنبال یک رابط میگردد. میگردد یک چیزی پیداکند. میرود یک قلوه سنگی از یک گوشهای پیدا میکند، قلوه سنگ را میاندازد وسط آب، بعد خیز میگیرد، می پرد روی قلوه سنگ و از روی قلوه سنگ می پرد آن طرف جوی آب. این قلوه سنگ اینجا برای او رابط شده است و وسیله شده است برای اینکه بتواند از این طرف به آن طرف بپرد. البته طرفداران صد در صد علوم تجربی یک بحثی دارند که اساسااین طور استدلال صحیح است یا صحیح نیست؟ این خودش مطلب دیگری است که ما فعلا نمیخواهیم وارد آن بحث بشویم. حالا چون مدعای ما این مطلب نیست، به قول کسانی که این راه را قبول دارند - که البته درست هم هست - [استناد میکنیم].
یک مثال ساده دیگر هم عرض میکنم: ممکن است شما یک گرفتاری داشته باشید که آن گرفتاری به دست فلان کس که دارای فلان مقام است حل شدنی است.
یک پروندهای برای شما درست کردهاند و دادستان کل آمده روی این پرونده ادعانامه صادرکرده است. این برای شما مشکلی شده است. شما فکر میکنید که از چه راهی میتوانیداین دادستان را روشن کنید، ولی همین قدر میدانید که خود شما - که از نظر او متهم هستید و هیچ سابقه ندارید - اصلا نمیتوانید راه به او پیدا کنید.
شروع میکنید به فکر کردن تا یک راه حل پیدا کنید. در این بین یک رابط پیدا میکنید.
یک وقت به نظرتان میرسد آقای الف با این دادستان دوست است، با شما هم دوست است. چون با شما دوست است، پس اگر از او خواهش بکنید خواهش شما را میپذیرد.
چون او با دادستان دوست است، پس اگر از دادستان خواهشی بکند دادستان خواهش اورا میپذیرد. ذهن شما همینکه واسطه را پیدا کرد میرود سراغ واسطه، ازاین شخص خواهش میکند من چنین گرفتاری ای دارم و چنین چیزی هست و این کار از شما ساخته است، شما بلند شو برو، و اومیرود، مشکل را هم حل میکند. این را میگویند واسطه. این جور کار کردنها برای ذهن انسان خیلی عادی است.
در تعریف «فکر» هم معمولا این طور میگویند: ترتیب دادن یک سلسله اموری که برای ذهن معلوم است، برای کشف یک مجهول. دو مقدمه معلوم را انسان به کار میبرد ولی آنها را ترتیب میدهد، تا ترتیب ندهد و به آنها نظم ندهد، آن مجهول به دست نمیآید. اگر دو مقدمه معلوم از یکدیگرجدا باشند، انتقال ذهن به نتیجه ممکن نیست ولی وقتی که به شکل مخصوصی اینها با یکدیگر نظم پیدا کردند، انتقال ذهن به نتیجه آسان است. نتیجه در واقع مولود دو مقدمه است و مثل این است که این دو مقدمه با یکدیگرآمیزش میکنند، ازدواج میکنند، از ازدواج آنها آن نتیجه به دست میآید.
این خیلی ساده است. حاجی سبزواری میگوید: «الفکر حرکة الی المبادی - و من مبادی الی المراد» فکر حرکت ذهن است از مقصودش که برایش مجهول است به سوی مقدمات، همینکه مقدماتش را به دست آورد و ترتیب داد، آن وقت از مقدمات حرکت میکند، میرود به سوی مقصود خودش و مقصودش را کشف میکند.
«الهام» عاملی دیگر در پیدایش معلومات
آیا تمام علومی که بشر به دست آورده است، همه محصول مستقیم همین تفکرهای قیاسی و یا تجربیات و استقراءهای بشر است؟ یا عامل دیگری هم در پیدایش معلومات دخالت داشته است که احیانا هر وقت انسان از راه تجارب و قیاسات عاجزمی مانده است، نمیتوانسته است به مقصود برسد و راه بر او بسته بوده است، یک عشقی، یک شوقی، یک طلب فوقالعادهای هم داشته است، یک وقت فکری به صورت یک برق در ذهنش جهیده بدون اینکه آن برقی که در ذهنش جهیده مسبوق به تجارب باشد و بدون اینکه آن طور قیاس منطقی ارسطویی تشکیل داده باشد. آیا چنین چیزی وجود دارد یا وجود ندارد؟ اگر چنین چیزی در دنیا وجود داشته باشد پس باید قبول کنیم عامل دیگری هم - که نام آن عامل را «الهام» میخواهید بگذارید، «حدس» میخواهید بگذارید، «اشراق» میخواهید بگذارید، هر چه میخواهید بگذارید - دخالت داشته است، عاملی که به آن عاملها شباهت هم ندارد، یعنی معلول حوادث گذشته نیست، نتیجه مستقیم جریان قبلی نیست، بلکه فقط ذهن انسان آمادگی ای پیدا کرده است برای اینکه القاء و الهامی به نفس او بشود، دیگر غیر از آن چیزی نیست.
این اصل فرضیه و مدعاست. آیا چنین چیزی وجوددارد یا ندارد؟ قهرا این را از خود علما باید پرسید، از کسانی که کارشان همیشه پژوهشهای علمی بوده است.
این از مطالبی است که علمای قدیم قبول داشتهاند و مورد قبول علمای جدید هم - که کم و بیش دیده ایم و مطالعه کرده ایم - هست. اما از علمای قدیم، حالا ما نمیخواهیم شاهد بیاوریم ولی در کلمات آنها این مطلب زیاد است. بو علی سینا در کلمات خودش زیاد این حرف را دارد، در شفا، اشارات، دانشنامه علایی دارد و حتی او در تفسیر این آیه قرآن: «الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها یضییء و لو لم تمسسه نار...» (26) این قسمت اخیر: «یکاد زیتها یضییء و لو لم تمسسه نار» را حمل به این موضوع میکند. این آیه از آیات خیلی مشکل قرآن است و قدر مسلم این است که همین موضوع هدایت را بیان میکند. از قدیم مفسرین راجع به این تمثیل قرآنی که راجع به چیست، بیاناتی کردهاند و عده زیادی این تمثیل را برای نفس انسانی از نظر استعداد هدایت گیری دانستهاند. روغن باید خوب روشن بشود، فتیلهای باشد و روشن بشود تا نور بدهد. در آخر آیه میفرماید این روغنی که برای تمثیل ذکر شده چنان روغنی است که بدون اینکه شرارهای، آتشی از خارج به آن برسدخود به خود میخواهد روشنایی بدهد. بعضی مفسرین میگویند که این، اشاره به یک عده از نفوس است که آنها چنان آمادگی علمگیری دارند که بدون آنکه معلمی، مقدماتی دخالت داشته باشد، گاهی یک برقی در آنها پیدا میشود.
«الهام» از دیدگاه علمای جدید
وقتی که ما در کلمات علمای جدید این حرف را دیدیم، بیشتر تعجب کردیم، یعنی به این حرف ایمان پیدا کردیم. اینشتین در مقدمه کتاب خلاصه فلسفی نظریه اینشتین به این مطلب تصریح میکند که تجارب مولد فرضیات نیست، بلکه این فرضیات است که تجارب را به دنبال خودش می کشاند، و تصریح میکند که فرضیههای بزرگ دنیا همانهایی است که در یک حالتی یکمرتبه به ذهن دانشمند القاء و الهام شده است. اوحتی تعبیر الهام و اشراق میکند، یکمرتبه به ذهن دانشمند الهام شده، بعد از الهام رفته روی آن تجربه کرده، دیده درست است. اینشتین میگوید عامل اصلی پیدایش نظریات، آن الهاماتی است که احیانا به دانشمندان میشود. در کتاب انسان موجود ناشناخته که کتاب بسیار محققانهای است، الکسیس کارل که از دانشمندان طراز اول جهان شناخته شده است، یک فصل علیحدهای تحت عنوان «اشراق و الهام» دارد که من قسمتی از آن را اینجا نوشته ام و برایتان نقل میکنم. میگوید: «به یقین اکتشافات علمی، تنها محصول و اثر فکرآدمی نیست. نوابغ علاوه بر مطالعه و درک قضایا از خصایص دیگری چون اشراق و تصور خلاقه برخوردارند.
اشراق، چیزهایی را که بر دیگران پوشیده است می بایدو روابط مجهول بین قضایایی را که ظاهرا با هم ارتباطی ندارند میبیند و وجود گنجینههای مجهول را به فراست در مییابد و (نوابغ) بدون دلیل و تحلیل، آنچه را که دانستنش اهمیت دارد میدانند... دانشمندان را به دو دسته میتوان تقسیم کرد: یکی منطقی و دیگری اشراقی... علوم ترقی خود را مرهون این دو دسته متفکر است. در علوم ریاضی نیز که اساس و پایه کاملا منطقی دارد، معهذا اشراق سهم گرفته است.» بعد عدهای را نام میبرد، میگوید اینها ریاضی دانان اشراقی هستند و عدهای دیگر را نام میبرد، میگوید اینها ریاضی دانان منطقی هستند. بعد چندجملهای راجع به روشن بینی و تله پاتی صحبت میکند. این طور میگوید: «وجود روشنبینی و تلهپاتی نیز یکی از معلومات بلا واسطه مشاهده است.
روشن بینان بدون استفاده از اعضای حسی خود افکار دیگران را درک میکنند و حوادث کم و بیش دور را از لحاظ مکان و زمان میبینند».
در جلسه گذشته چون ما بالاشارهاین موضوع را صحبت کرده بودیم، آقای مهندس سحابی که اینجا بودند معلوم شد که روی همین زمینه بالخصوص مطالعات زیاد و یادداشتهایی دارند و ما از ایشان خواهش کردیم که یادداشتهای خودشان را بیاورند. ما از رفقا همیشه خواهش کردهایم که در این موضوعات که صحبت میشود، هر کسی هر اندازهای که وقت دارد مطالعه داشته باشد و آن را ارائه کند تا همه استفاده کنند، من خودم هم استفاده کنم. حالا من قسمتهایی از یادداشتهای آقای مهندس سحابی را برایتان میخوانم. ایشان می نویسند: «ژاک هادامار ریاضی دان بزرگ فرانسوی میگوید: وقتی ما به شرایط اکتشافات و اختراعات میاندیشیم محال است بتوانیم اثر ادراکات ناگهانی درونی را نادیده بگیریم. هردانشمند محققی کم و بیش این احساس را کرده است که زندگی و مطالعات علمی او از یک رشته فعالیتهای متناوب که در عدهای از آنها اراده و شعور وی مؤثر بوده و بقیه حاصل یک سلسله الهامات درونی میباشند، تشکیل شده است. (در واقع اینها میخواهند بگویند که اصلا نوابغ یعنی افرادی که از این قوه درونی بهرهمند هستند، به آنها بیشتر این جور الهامات آنی میشود) (27).
پوان کاره میگوید:به کرات برای من اتفاق افتاده است که پس از آنکه یک رشته تحقیقات و تجسسات طولانی علمی را بدون حصول نتیجه رها کرده ام، ناگهان در زمان استراحت یابه هنگام گردش، بدون مقدمه و با کمال اطمینان فکری، برق آسا از خاطرم خطور کرده و راه حل مطلب را به دستم داده است. (پوان کاره در نبوغ شخصی خیلی معروف است) (28)».
بو علی در آخر دانشنامه علایی وقتی راجع به همین قوه حدس و الهام بحث میکند و میگوید افراد تفاوت دارند و بعضی افراد فوق تازگی دارند، از خودش نام نمیبرد ولی از جای دیگر معلوم میشود که خودش منظور است. میگوید من افرادی را سراغ دارم که اساسا حالتشان این است که بدون اینکه احتیاج به مطالعه زیاد داشته باشند، مطالب در ذهنشان میآید، اول مطلب در ذهنش میآید، بعد مراجعه میکند به کتابها، میبیند آنچه که در کتابهاست قبلا در ذهن او آمده است، به طوری که در هجده سالگی از تمام علوم و فنون عصر خودش آگاه است. و در جای دیگر گفته است که من تا هجده سالگی هر چه می خواستم یاد بگیرم یاد گرفته ام. به هر حال در آنجا تصریح میکند که من این حالت را در خودم کاملا یافتم. در بحث «نبوت» هم که وارد میشود میگوید حقیقت نبوت که یک قوه قدسیهای است - که ما میگوییم الهام میگیرد - همین نیروست، منتها با تفاوت شدت و ضعف. این نیرو در افراد عادی حتی در نوابغ به صورت یک چراغ است مثل یک لامپ 25 شمعی یا100 شمعی، و آنچه در پیغمبر و نبی (آن که سراسر وجودش را وحی و الهام گرفته است) هست مثل یک نور خورشید یا فلان ستاره دیگر است.
«آقای ژاک هادامار میگوید: خود من در جستجوی مطلبی مدتها کوشش و مطالعه میکردم و به نتیجهای نمی رسیدم ولی یک روز در حالی که ابدا به آن موضوع نمیاندیشیدم، دفعتا با یک توجه آنی که بر اثر گردش چرخهای اتومبیل در ذهنم حاصل شد، آن را به طور دقیق یافتم و نکته جالب توجه آنکه این راه حل بکلی از مسیری که در آن مطالعه خود را ادامه داده بودم خارج بود. چون شرایط اختراع و اکتشاف درریاضیات تابع شرایط عمومی اختراع و اکتشاف است، این اتفاقات تنها برای ریاضی دانان نبوده است. لاژوین فیزیکدان مشهور فرانسوی کاملا مسبوق و متوجه به این موضوع بوده است چنانکه به کن والری میگوید: شما میگویید در بعضی لحظات احساس میکنید که چیزی درونی شما را رهبری میکند. این لحظات در تجربیات شخصی من به طور مستمر پیش میآید.
ژولیو کوری به خود من اظهار داشت: به من الهامات ناگهانی بسیاری شده است که در هر موقع سهلترین وسیله را برای آزمایش یک فنومن با اطمینان به اینکه آن متد بهترین طریقه ممکن بوده است، در اختیار من گذاشته. مخصوصا این احساس را در دو موقع به خوبی به یاد دارم که یکی ازآنها به هنگام آزمایش انفجار اتم اورانیوم پیش آمده است. پوان کاره میگوید: اختراع عبارت است از اجتناب از یک عده ترکیبات و سنتزهای ذهنی بی فایده، یعنی تمیز و انتخاب. این عمل تمیز و انتخاب که بدون آن اختراعی صورت نخواهد گرفت، بایستی کاملا در عالم شعور باطنی و ناخودآگاهی انجام گیرد، زیرا که شعور یا ضمیر به خود ما آن را مجملا دریافت میکند و تشخیص و تمیز آن را بایستی بر عهده ضمیر نابه خود دانست، چونکه در این عمل انتخاب، قوه ادراک و ذوق و تمیز لازم است واینها از مختصات ضمیر نابه خود میباشند، و بالعکس موقعی که احتیاج به قواعد و قوانین عادی و موجود جهت شرح و بیان آن مدرکات باطنی پیدا میکنیم، آن وقت است که ضمیر به خود و شعور ما دخالت میکند».
به هر حال این موضوع که موضوع «اشراق و الهام» است، خودش یک بحثی است. لابد شنیده اید که از قدیم الایام میگویند در میان فلاسفه هم دو مکتب وجود داشته است: مکتب «مشاء» و مکتب «اشراق». اینها از نظر لغت در مقابل همدیگر نیستند. ارسطو و افلاطون با یکدیگر اختلاف مشرب داشتند. ارسطو بیشتر متکی بود به تجسس، همین تجسسات علمی یا قیاسی یا تجربی، و افلاطون بیشتر روی همین الهامات و اشراقات تکیه داشت و میگفت ذهن و نفس را باید تربیت کرد و آماده این جور اشراقات و الهامات نمود. روی همین حساب به آنها میگویند «اشراقی» ها.
ارسطو رسمش این بوده که در حالی که راه می رفته تعلیماتش را میداده است، [لذا به پیروان او] میگویند«مشائین» یعنی راه روندگان.
«الهام» در عالم اسلام
در عالم اسلام هم همین دو روش وجود داشته است. غیراز فلاسفه اشراقی، عرفا شدیدا دنبال این راه میروند و آن را تایید میکنند. ما حالا به حرف آنها کار نداریم. میخواهیم ببینیم آیا در قرآن و حدیث مطلبی در این زمینهها هست که ممکن است کسی علمیداشته باشد که آن علم، علم اشراقی باشد نه علم کسبی و تجسسی؟ یک اصطلاحی اخیرا شایع شده است، میگویند «علم لدنی». «علم لدنی» یعنی چه؟ کلمه «لدنی» یعنی چه؟ این اصطلاح از آن آیه قرآن که در داستان موسی و عبد صالح است [گرفته شده است]. در آنجا دارد موسی با رفیق خودش که راه افتادند بروند دنبال آن عبد صالح، «فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما» (29).
بندهای از بندگان ما را یافتندکه ما از نزد خودمان به او علم آموخته بودیم، یعنی علمی که داشت علمی بود که از ما گرفته بود. از این کلمه «لدنا» بعدها اصطلاح علم لدنی پیش آمده است. علم لدنی یعنی علمی که منشاش تجسسات ظاهری بشری یا قیاسات و استدلالات و آزمایشها نباشد، فقط خداوند افاضه کرده باشد.
حدیثی از پیغمبر اکرم(ص) هست که میفرماید: «من اخلص لله اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه» (30) اگر کسی چهل صباح اخلاص بورزد، مخلص بشودبرای خدا، یعنی تمام هواهای نفسانی و محرکات و بواعث نفسانی را از خودش دور کند، به طوری که چهل شبانهروز مصداق قول ابراهیم باشد: «ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» (31)، حرکت کند برای خدا، ساکن شود برای خدا، حرف بزند برای خدا، بخوابد برای خدا، غذا بخورد برای خدا، تمام حرکات و سکناتش جنبه الهی پیدا کند «جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه» چشمههایی از حکمت از دلش بر زبانش جاری میشوند، جوششی از باطنش به ظاهرش پیدا میشود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه، آنجا که میفرماید: کمیل! مردم بر سه قسم هستند: عالم ربانی، متعلم، همچ رعاع، بعد شکایت میکند که: من پیدا نمیکنم افراد صالح و لایقی که هم اخلاقا صالح باشند هم استعدادا، که من آنچه میدانم به آنها بگویم. بعد میفرماید: «کذلک یموت العلم بموت حاملیه» این طور است که علم می میرد، حامل علم که مرد و نبود، دیگر علم مرده است.
در آخر میگوید: بله، در عین حال هیچ وقت زمین خالی نمی ماند: «اللهم بلی، لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة: اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا» تا آنجا که میفرماید: «هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون» (32) اینها افرادی هستند که علم به آنها هجوم آورده است، علم به سوی آنها آمده و آن حقیقت بصیرت و بینش را پیدا کردهاند.
در آثار دینی و مذهبی راجع به علم اشراقی و الهامی زیاد داریم و مخصوصا [درباره] رابطه آن باپاکی نفس انسان که هر اندازه نفس انسان پاکترباشد، بهره بیشتری از این طور الهامات و اشراقات میتواند داشته باشد.
به هر حال خواستیم عرض کنیم که این مطلب نه تنهایک حرفی است که فلاسفه و علمای قدیم و جدید زدهاند، بلکه مورد تایید اسلام هم هست، اسلام هم قبول دارد که پارهای از علمها هست که الهامات و اشراقات است.
رؤیا و خواب دیدن
موضوع دیگری که خواستیم طرح کنیم مساله رؤیا و خواب دیدن است که جزء مسائل مهم دنیاست. حتی خود خوابیدن هم موضوع مهمی است، هنوز کسی نمیتواند صددر صد علل خوابیدن را تشریح کند که چیست، و عدهای از روان شناسان برای «خوابیدن» گذشته از علت جسمانی، علت روانی ذکر کردهاند.
حالا ما باخوابیدن کاری نداریم، موضوع عمده خواب دیدن است. در اخبار ما هم واردشده است که خداوند خواب دیدن را در بشر برای این قرار داده است که آیتی از آیات الهی باشد. راجع به خواب دیدن نظریات مختلفی هست.
یک نظریه این است که اصلا خواب دیدن چیزی نیست که قابل توجه باشد.
انسان در عالم بیداری فکر و شعورش منظم کارمیکند، در عالم خواب نامنظم و پرت و پلا و پراکنده، یک سلسله تخیلات بیمنطق بیمنطق، بیاساس بیاساس که اصلا شایسته فکر کردن و مطالعه نیست، در عالم خواب برای آدم پیدا میشود. میگویند تمام رؤیاها این طور است. این نظریه قطعا باطل است. خواب دیدن، حتی همان خواب دیدنهایی که ما آنها را پرت و پلا میدانیم و واقعا از یک نظرهم پرت و پلا هست، آن طور پرت و پلایی که کسی خیال کند بیحساب بیحساب است نیست، نظمیدارد، منطقی دارد.
بعدها علما [به این نتیجه] رسیدهاند که همه خواب دیدنها منطق دارد، منتها درباره منطق خواب دیدن باز دو نظریه است: بعضی میگویند منطق خواب دیدن فقط سوابق روحی و جسمی خود انسان است. آن سوابق روحی یا سوابق جسمانی انسان است که خواب دیدن را ایجاد میکند. بیجهت نمیشود که آدم همین جور خواب ببیند. نظریه دیگری هست که خواب دیدن اقسامیدارد: ممکن است وابستگی به حالات بدنی انسان داشته باشد، ممکن است وابستگی به حالات روانی انسان داشته باشد، ممکن است به هیچیک از اینها وابستگی نداشته باشد - که اینها خوابهای نادر الوجود است - و احیانا در آن، جنبه اشراق و الهام باشد.
ارزش درمانی خارج کردن خاطرات گذشته
تاکنون چند مساله راجع به خواب روشن شده است. مخصوصا در این قرون اخیر روان شناسها و روانکاوها از این نظر به خواب خیلی اهمیت میدهند و اصلا مسائل روحی یک شکل خاصی پیدا کرده است. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم - این طور که در کتابها نوشتهاند - علما برای بیماریهای عصبی به موضوعی پی بردهاند و آن موضوع «ارزش درمانی خارج کردن خاطرات گذشته» است، یعنی دریافتهاندکه یک بیمار عصبی اگر خاطرات ناخوشایندی در گذشته داشته است، وقتی این خاطرات حبس شده ناخوشایند خودش را ابراز میکند و در واقع مثل این است که خارج میکند، گویی یک عده شیطان در باطن او محبوس بودهاند و اینها آزاد شدهاند، و اصلا بیماری و عوارض آن تسکین پیدا میکند و احیانا از میان میرود. اینجا بود که به این موضوع پی بردند، گو اینکه این مطلب - البته این را من نمیگویم، مکرر در کتابها نوشتهاند - در تاریخ گذشته هم بیسابقه نیست. چون خیلی از مطلبهاهست که میگوییم فقط در قرن نوزدهم یا در قرن بیستم یا در قرن هجدهم کشف شد، گویی دیگر تا آن روز بشر از این مطلب چیزی نمیدانست، در صورتی که اگر به این دقت نبوده است، ولی در عین حال بوده است. کتابهای تاریخ پر است از این طور معالجات که امثال بو علی سینا کردهاند.
داستان معروفی است که در چهار مقاله عروضی آمده، داستان آن بیمار روحی که مولوی هم آن را در مثنوی آورده است، البته او شرح عرفانی به مطلب داده، اسم طبیب غیبی آورده است. [داستان این است]: بو علی سینا از سلطان محمود فرار کرده بود، مخفی هم بود و خودش را معرفی نمیکرد، آمده بود در گرگان که مقر قابوس و شمگیر بود. در آنجا مخفیانه به صورت یک آدم گمنامی مطبی باز کرده بود. ولی کم کم معالجاتش او را معروف و مشهور کرد. همین قدر مشهور شد که یک جوانی پیدا شده که خیلی خوب معالجه میکند.
خواهرزاده قابوس بیمارمیشود و تمام اطبای درجه اول آن وقت میآیند و از معالجه بیماری او عاجز می مانند. آخر کار یک کسی میگوید یک طبیب جوانی آمده است، اورا حاضر کنید. او را حاضر میکنند. وقتی بو علی مطالعه میکند، احساس میکند که این بیماری جسمانی او ناشی از یک حالت روانی و روحی است، این را حدس می زند. دستور میدهد که اتاق را خلوت کنند و یک کسی که شهر را بلد باشد بیاید.
بو علی نبض بیمار را در دست میگیردو اسم مناطق را میبرد، بعد اسم شهرها را میبرد تا به اسم این شهر می رسد، میبیند نبضش تکان می خورد و یک حالت غیر عادی پیدا میکند. بعد میگوید در این شهر محلهها را بشمرید. محلهها را می شمارند، به نام یک محله که می رسند، نبضش بیشتر تکان می خورد، تا به خانهها و تا به یک شخص می رسد، میفهمد که او عاشق است و بعد، از همان[راه] معالجه اش میکند. داستانها در اینجا زیاد است.
به هر حال این موضوع را در باب مسائل روحی کشف کرده و فهمیدهاند که درمانهای مادی و جسمانی صد در صد نمیتواند برای این طور بیماریها مفید باشد، و احیانا بعضی ازبیماریهاست که بدون اینکه هیچ ضایعهای در عضو و اعصاب پیدا شود، بیماری رخ میدهد. حتی میگویند خودبیماری تدبیری است از شعور باطن، حقهای است که شعور باطن می زند، چطور؟ انسان دچار یک ناراحتی و یک غصه و اندوه عجیب میشودکه او را دارد خرد میکند و اگر این غصه بماند او از میان میرود.
یک وقت او مجنون و دیوانه میشود. بعد که دیوانه شد، راحت میشود. چرا راحت میشود؟ چون آنچه که او را آزار میداد، در عالم جنون آن را آماده شده میبیند، مثلا عاشق یک کسی بوده که به او نرسیده است، بعد که جنون پیدا میکند، همیشه در عالم خیالش به آن معشوق و محبوب خودش می رسد، راحت میشود. یا مثلا کسی از [نزدیکانش] مرده است، بعد در عالم جنون همیشه با او محشور است. و میگویند این یک تدبیری است از روان ناخودآگاه برای نجات دادن این آدم که ممکن است بدون اینکه هیچ ضایعه عصبی و مغزی در او پیدا شده باشد، این جنون برای او رخ داده باشد.
ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه
این تحقیقات بالاخره دانشمندان را تا آنجا رساند که کشف کردند که اصلا انسان دارای دوضمیر است: ضمیر ظاهر و ضمیر باطن، یا ضمیر خودآگاه و ضمیر ناخودآگاه. اینجا بودکه راه مساله تعبیر رؤیا هم به شکل علمی کشف شد. همینکه شعور باطن کشف شد، گفتند که راه تعبیر رؤیاهم کشف شد، چون شعور باطن یک جریانها و فعالیتهایی دارد، از جمله فعالیتهایش این است که هم در بیداری، هم در خواب قدرت دارد که به شکل دیگری ظاهر شود و تجلی کند. هر چه که انسان - به قول این اشخاص - در عالم رؤیا میبیند، تجلیات همان تمایلاتی است که مکتوم و مخفی و رانده شده در شعور باطن است، همانهاست که میآیند به شکل دیگری ظاهر میشوند. پس خواب منطقی دارد و منطقش را کسی میداند که شعور باطن این آدم را کشف کند و رابطه احساسات مخفی در شعور باطنش را با این تجلیاتی که در خواب پیدا میشود به دست آورد. بر اساس این نظریه خواب هیچ جنبه الهامی ندارد.
اما عدهای پیدا شدند گفتند که این حرف راجع به قسمت عمدهای از خوابها درست است، اما در میان خوابها و رؤیاها خوابها و رؤیاهایی هست که اصلا با این حرفها قابل توجیه نیست. خوابهایی هست که بیشتر قابل توجیه است. مثلا خیلی واضح است، یک آدمی که خیلی گرسنه است، وقتی که بخوابد غذاخواب میبیند، همان که میگویند «شتر در خواب بیند پنبه دانه». یک آدم تشنه اگر خیلی تشنه باشد، در عالم خواب همیشه آب صاف و زلال میبیند. یک مرد جوانی که محروم از زن است، در عالم رؤیا همیشه زن و هماغوش شدن با زن را خواب میبیند. هر کسی از نظر بدنی دچار هر احتیاجی هست، مسلم آن احتیاج، همان مطلوب و آرزوی او را به خواب میآورد. این یک قسمت که مربوط به بدن است.
راجع به این قسمت الآن قصهای یادم آمد: در این کتابهای خودمان نوشتهاند که یک کسی آمدپیش «مجلسی» اول یعنی پدر این مجلسی [علامه محمد باقر مجلسی] و گفت: دیشب یک خواب وحشتناکی دیدم. گفت: چه دیدی؟ گفت: خواب دیدم یک شیر سفیدی که یک مار سیاهی هم به گردن او آویخته بود، به من حمله کرد. تعبیرش چیست؟ گفت: اول بگو دیشب چه خوردی؟ گفت: دیشب کشک خوردم. گفت: بالای کشک چه خوردی؟ گفت: رب انار. گفت: آن شیر سفید همان کشک است و آن مار سیاه هم که به گردنش آویخته، همان رب انار است که خوردی. چون او این غذا را خورده بود، از یک طرف سفیدی کشک و سیاهی رب انار در چشمش بوده، از طرفی هم ایندو مثل اینکه یک فعل و انفعال ناراحت کنندهای در معده او ایجاد کرده و اعصابش را تحریک کرده بود، [در نتیجه] یک چنین خوابی دیده بود. خوب، این چیزها خیلی زیاد است.
رؤیا، تجلی اسرار مکتوم
ولی بعضی ازخوابها تعبیر امور مکتومی است که انسان در نفس خودش [دارد]، وقتی بیدارمیشود چیزی یادش می افتد که تعجب میکند، خودش نمیداند که آن اسرار مکتومی که دارد به این شکل تجلی کردهاند. گاهی خودش هم به آن سر واقف است، و گاهی آن قدر در شعور باطن مخفی است که خودش هم از آن ناآگاه است. در این جهت هم چند قضیه هست که از «ابن سیرین» معروف نقل میکنند، که معلوم میشوداین آدم - که تعبیر خواب را بلد بوده است - حتی تعبیری را هم که به اصطلاح امروز «تعبیر علمی» میگویند، بلد بوده، یعنی نه اینکه از روی قواعد علمی بلکه روی ذوق شخصی گاهی خوابها را تعبیری که امروز «تعبیر علمی» میگویند میکرده است.
مثلا نوشتهاند که یک نفر آمد گفت: من در عالم رؤیا دیدم که تخم مرغهای پخته را پوست میکنم، زرده اش را دور میاندازم، سفیده اش را می خورم، تعبیر این چیست؟ گفت:خودت این خواب را دیده ای؟ گفت: خودم خواب دیده ام. به اشخاصی که آنجا بودند گفت: این کفن دزدی که میگوینداخیرا پیدا شده، همین شخص است. این همان تعبیر تحلیلی علمی است، این مربوط به آینده نیست، خواب الهامی نیست، چون در سر [ضمیر] او یک خاطره عجیبی بوده، از نظر خودش هم عجیب بوده. می رفته مردهها را از خاک قبر درمیآورده، بدنشان رامیانداخته، کفنشان را میبرده، بعد کفن را هم تبدیل به پول میکرده و مصرف میکرده است.
همین خاطره ذهنی درعالم رؤیا به این صورت برایش مجسم شده است. بعد تحقیق کردند، معلوم شد قضیه از همین قرار است. اقرار کرد که من همان کفن دزد هستم.
خواب دیگری نقل میکنند که ابن سیرین به همین شکل علمی آن را تحلیل کرده است و آن این است که میگویند یک نفر آمد گفت: من خواب دیدم که در کوچههای تاریک راه را بر مردم می بندم. وقتی ابن سیرین از او اقرار گرفت که تو این خواب را خودت دیده ای؟ و گفت خودم دیده ام، گفت:من حدس می زنم کسی که اخیرا بچهها را گیر میآورد و خفه میکند، باید همین مرد باشد. میگویند آن مرد خورجینی هم داشت. رفتند اول خورجینش را نگاه کردند، یک حلقه و طناب پیدا کردند. بعد هم خودش اقرار کرد. چون بچههای کم زورتررا گیر میآورده و خفه میکرده، در ذهن و روح خودش این [خاطره] بوده که این مجرای تنگ را که همان مجرای تنفس باشد داردبر افراد می بندد. همین خاطره ذهنی در عالم رؤیا به این صورت تجلی میکند که راه را بر مردم می بندد. راهی که بر نفس می بسته است و در واقع راه حیات مردم را قطع میکرده، در عالم رؤیا به این صورت منعکس شده است.
رؤیا و رابطه آن با حوادث آینده
البته این خوابها خوابهایی است که به خاطرات گذشته انسان بستگی دارد. ولی ندرتا، احیانا همان طوری که در مواقع دیگر هم الهام و اشراق در جایی به سراغ انسان میآید که حالت عجز و ناتوانی و بیچارگی است و راههای دیگر بسته است (مثل دعا، که موقعی وقت دعاست که تمام راهها به روی انسان بسته باشد و دیگر وقت این است که انسان از غیب بخواهد و از غیب هم به او مدد برسد) [در خواب هم در چنین حالاتی به انسان الهام میشود]. در تمام نقاط دنیا، در تاریخ گذشته و در زمان حاضر احیانا رؤیاهایی پیدا میشوند که اساسا با گذشته ارتباط ندارند. راجع به همین ابن سیرین نوشتهاند که باز یک کسی آمد گفت: من خواب دیدم که خروسی آمد به خانه من و در خانه من جوهایی ریخته بود، دانههای جو را جمع کرد و رفت. گفت: برو اگر در خانهات یک وقت دزدی شد، بیا به من خبر بده. آن وقت چیزی به او نگفت.
بعد از مدتی آن مرد آمد گفت: خانه ما را دزد زده است. ابن سیرین گفت: برو سراغ مؤذن، این کار، کار مؤذن است. نه اینکه او خروس را در خواب دیده بود، [به مؤذن تعبیر کرد]. حالا اگر این خواب راست باشد، چه رابطهای است میان این خواب و حادثهای که در آینده پیش میآید؟ این دیگر با خاطرات گذشته این مرد ارتباط ندارد، چون دزدی از خانه او یک خاطره آینده است. در این زمینه البته خوابها خیلی زیاد است، من یک جریانش را خودم در عمرم دیدهام، این را هم برایتان نقل میکنم، بعد ممکن است هر کسی جریانی داشته باشد که بخواهد نقل کند.
خانم من یک استعداد عجیبی دارد (خیلی زنها این طور هستند)، گاهی خوابهای عجیبی میبیند که من هم خودم هر چه شکاکی کنم، آخر نمیتوانم چیزی بگویم.
چهار سال پیش در سال اولی که من در مسجد هدایت میرفتم نماز میخواندم، یک روز به من گفت که به نظرم امروز دیگر شما را به مسجد راه ندهند. گفت: من خواب دیدم که سازمان امنیت در مسجد هدایت را بسته است. من وقتی سوار ماشین شدم و رفتم، به کلی [این جریان را] فراموش کرده بودم. با تاکسی آمدم، تا پیاده شدم رفتم در همان راهرو، دیدم دو سه نفر دارند بر میگردند. گفتم: موضوع چیست؟ گفتند: در مسجد را دیشب بستهاند.
در همان سال یک جریان دیگری که خیلی عجیب بود [اتفاق افتاد]. یکی از اقوام نزدیک خانم من رفت اروپا و میخواست اصلا آنجا بماند و تحصیلاتش را ادامه بدهد. هفت هشت ماه آنجا بود، برگشت و آمد. جوان متدینی است، گفت: من احساس کردم که اگر آنجا بروم، باید زن داشته باشم و الا اخلاقم فاسد میشود. بعد یک جریانی را از خودش نقل کرد که معلوم شد در آنجا در یک مهمانخانهای که یک روز مریض بوده، با یک دختر مسیحی آشنا شده است. گفت: من آنجا نشسته بودم، یک دخترکی آمد و گفت: شما مثل اینکه حالتان خوش نیست. اهل کجا هستید و تحصیلاتتان چیست؟ و بعد هم وقتی خواستم بلند شوم بیایم گفت: شما چون بیمار هستید، اجازه بدهید من بیایم شما را برسانم. آمد و مرا رساند و آنجا را که یاد گرفت، دیگر گاهی اوقات میآمد و از من خبر می گرفت. وقتی فهمید من مذهبی هستم بیشتر علاقهمند شد. معلوم شد خودش هم دانشجوی یکی از دانشکدههای الهی آنجاست.
گفت: پدر و مادر من اهل سوئدند، نسبت به مذهب خیلی بیقید و بیعلاقه بودند. خود من خیلی به مذهب علاقهمند هستم. مسیحی خیلی متعصبی هم بود. این دختر از او خواستار ازدواج شده بود و او گفته بود چون تو جوان مذهبیای هستی، حاضرم با تو ازدواج کنم ولی اگر بخواهی ازدواج کنی باید مسلمان بشوی. گفته بود نه، من مسلمان نمیشوم، چون مسیحی خیلی متعصبی بود و خواسته بود او را ببرد نزد پدر ومادرش که او نرفته بود. او دیگر آمد ایران، اما دلش آنجا بود. آن دختر هم دلش اینجا بود، مرتب نامه از او میرسید. یک شب سحر ماه رمضان، خانم من گفت: من امشب یک بار پدرم را خواب دیدم، یک بار هم این دختری که او میگفت و عکسش را هم با خودش آورده بود. گفت: پدرم را خواب دیدم، خیلی عصبانی بود، آمد و با تعرض گفت: فلانی کجاست؟ گفتم: آقا موضوع چیست؟ گفت: او میخواهد برود با یک دختر مسیحی ازدواج کند. گفتم: نه آقا، او حالا خودش هم ازدواج نمیکند. بعد خانم من گفت: من خود دختر را در نوبت دوم در خواب دیدم، با او صحبت کردم، گفتم: دخترجان! تو چرا این پسر را رها نمیکنی و مرتب نامه مینویسی؟ تو یک دختر مسیحی هستی، او مسلمان است، تو غربی هستی، او شرقی است، ازدواج شما تناسب ندارد. دیدم آن دختر گفت فردا نامه من میرسد، در آن نامه جواب شما را نوشتهام. علامت نامه من هم این است که در پشت آن دو تا 8 هست. خانم من این را نقل کرد و همین حرفها سبب شد که ما آن روز دیرتر بخوابیم. بعد هم که نماز خواندیم نخوابیدیم. تقریبا نیم ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود که زنگ در صدا کرد. آن جوان خودش رفت. پستی بود.
هفت هشت دقیقهای طول کشید تا نامه را بازکرد و خواند. وقتی آمد دیدم رنگ در صورتش نیست. گفت: سبحان الله! نامه خود دختر است. نوشته بود که چندی است در بیمارستان هستم و عمل کردهام و معلوم هم نیست خوب بشوم و این نامه را الآن من میگویم و یک نفر دیگر است که دارد برای تو مینویسد (گفت همان وقت هم بیماری قلبی داشت و گفته بود که شاید احتیاج به عمل پیدا کنم). شاید هم تو بعد از این دیگر نامهای از من دریافت نکنی و من مرده باشم. و در آخر نوشته بود که آدرس من عوض شده است، اگر خواستی بعد از این، نامهای برای من بنویسی به این آدرس جدید بنویس: خیابان...، خانه 88. این 88 هم پشت همان نامه بود! به فاصله یک ساعت این موضوع تعبیر شد. حالا این به نظر شما چطور قابل توجیه است؟ این یک امری است که مربوط به یک حادثه آینده است. جز اینکه بگوییم یک نوع القائی است که حقیقت آن را نمیتوانیم بفهمیم چیست [چیز دیگری نمیتوانیم بگوییم]. من هنوز خوابهای عجیبتر از این هم از خانم خودم شنیدهام. اصلا مردن پدرش را شب خبر داد، جریان خیلی عجیبی بود.
تعبیر خواب در قرآن
این هیچ توجیهی ندارد جز اینکه باید ما قبول کنیم که راه علم (33) منحصر به آنچه که انسان از طریق حس و فکر و فشار آوردن روی مغز [کسب میکند] نیست، احیانا از یک افق دیگری هم القائاتی میشود. همان طوری که موضوع اشراق و الهام آنچنانی مورد تایید قرآن است، این [القائات] هم مورد تایید قرآن است. در قرآن کلمه «اضغاث احلام» هست، یعنی خوابهایی که از این نظر تعبیری ندارند. ولی درقرآن بعضی از خوابها هست که به صورت تایید خواب ذکر شده است، مثل خواب حضرت یوسف وقتی در کودکی به پدرش میگوید: «إنی رأیت أحد عشر کوکبا و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین» (34) یازده ستاره و ماه و خورشید را دیدم که در مقابل من سجده میکنند. بعد پدرش تعبیر کرد که به مقام بزرگی می رسی که تمام برادران و پدر و مادر، ما دون تو قرار میگیرند. یا خوابی که [قرآن] از فرعون مصر نقل میکند: «إنی أری سبع بقرات سمان یأکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و أخر یابسات» (35) هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را خواب دید که گاوهای لاغر گاوهای چاق را خوردند، و هفت سنبله تر و تازه و هفت سنبله خشک. همه در ماندند از اینکه چه تعبیری بکنند. بعد یوسف را که یک سابقه تعبیر خوابی در زندان داشت خواستند. گفت: «هفت سال فراوانی خواهد آمد، بعد هفت سال سخت خواهد آمد که هر چه ذخیره و تهیه کرده اید همه از میان میرود». یا همان که دو نفر آمدند به یوسف گفتند ما خواب دیده ایم، یک نفر گفت: «إنی أرینی أعصر خمرا» (36) من در خواب میبینم که دارم خمر می فشارم. یوسف گفت: تو آزاد میشوی و بعد هم ساقی پادشاه خواهی شد. دیگری گفت: من خواب دیدم که مرغها روی سر من نشستهاند. یوسف گفت: تو را به دار می کشند. آن کسی که این را گفته بود، وحشت کرد و گفت: نه، من دروغ گفتم. یوسف گفت: دیگر قضیه تمام شد «قضی الامر الذی فیه تستفتیان» (37) [یا]: «لقد صدق الله رسوله الرؤیا بالحق لتدخلن المسجد الحرام» (38) حالا آن خواب پیغمبر است. یا: «وما جعلنا الرؤیا التی اریناک الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فی القران» (39) که پیغمبر اکرم(ص) در خواب دید یک عده بوزینه بر منبرش بالا و پایین میروند و مردم درحالی که رویشان به منبر است، به قهقرا عقب عقب بر میگردند. وقتی از خواب بیدار شد، از این خواب خیلی ناراحت بود. بعدبر او وحی شد و تفسیر شد که بعد از تو عدهای از بنی امیه بر مردم حکومت خواهند کرد و به جای تو خواهند نشست و در عین اینکه مردم به ظاهر مسلمانند و رویشان به طرف اسلام است، در واقع آنها مردم را از اسلام دور میکنند. در اخبارما و اهل تسنن - هر دو - وارد شده است که پیغمبر اکرم(ص) قبل از آنکه به رسالت برسد خوابهای عجیب می دید و حتی تعبیراین است که: «یاتیه مثل قلق الصبح» خواب می دید مثل این فلق صبح، یعنی مثل همین شکاف صبح، روشن و واضح خواب می دید، بعد برای او تعبیر میشد.
--------------------------------------------------
1. طه/50.
2. اعلی/1 - 3.
3. شعراء/78.
4. علق/1 - 5.
5. [یعنی «به دست آوریم». ]
6. نمل/88.
7. طه/50.
8. غاشیه/17 و 18.
9. اعلی/1 - 3.
10. این اندازهگیری شامل اندازهگیری [در] عدد میشود، شامل اندازه گیری در حجم میشود که آن یک بحثی است که کردهاند. ممکن است ما هم راجع به آن بحث کنیم.
11. شعراء/78.
12. [ایحسب الانسان ان یترک سدی] (قیامت/36).
13. علق را از قدیم تفسیر میکردند به «خون بسته» که یکی از مراحل به اصطلاح تحول و تطور جنین است. حالا بعضیها آمدهاند میگویند که در قدیم نمیتوانستند توجیه کنند، چون یکی از معانی علق زالو است (همین حیوان معروف)، گفتهاند که علق یعنی همان زالو و این اشاره است به آن اسپرمی که در نطفه مرد هست که میگویند زالو شکل است و شکم نسبتا گنده تر و دم باریکتری دارد. به هر حال از بحث ما خارج است.
14. علق/1 - 5.
15. مرغ یک ناخنکی در پشت پا دارد - غیر از پنجههای پایش - که در خروس خیلی قوی است و به آن سیخک میگویند، مثل مهمیزی است که افسرها دارند و به شکم اسب می زنند. این یک مهمیزی است که خروس دارد، در خروس خیلی درشت و تیزو یک چنگال قوی است. هر کس خروس بازی کرده باشد یا جنگیدن خروسها را دیده باشد میداند خروسها وقتی با همدیگر می جنگند غیر از اینکه با نوکشان به یکدیگر حمله میکنند چنان خودشان را به یکدیگر می زنند که این یکی پشت پایش را احیانا می کشاند به آن یکی، یعنی با این حربهای که اینجا دارد میخواهد دیگری را مجروح کند. به عنوان یک حربه است.
16. فصلت/12.
17. حکیمان الهی.
18. بشر برای اینها تعبیر ندارد، [منظور] یک نوع تدبیر است. یا در خود حیات، اسمش را «حیات» میگذارید، «نفس» میگذارید. «نفس» یعنی قوه حیات، یک چیز علیحدهای نیست. حیات را وقتی به عنوان یک قوه جوهری - نه به عنوان یک خاصیت و یک عرض - برای جسم تصور میکنند که جسم خودش یک حالت جوهری پیدا کرده، «نفس» می نامند.
19. فصلت/12.
20. نحل/68.
21. رحمن/60. 2. شمس/7 و 8.
22. بقره/78.
23. نساء/161.
24. مائده/63.
25. قیامت/1 و 2.
26. نور/35.
27 و 28. جمله داخل پرانتز از استاد است.
29. کهف/65.
30. بحار الانوار، ج 70/ص 242، با اندکی اختلاف.
31. انعام/162.
32. نهج البلاغه، حکمت 147.
33. مقصود از علم، مطلق ادراکات و اطلاعات است.
34. یوسف/4.
35. یوسف/43.
36. یوسف/36.
37. یوسف/41.
38. فتح/27.
39. اسراء/60
منبع: مجموعه آثار، ج 4، مطهری، مرتضی؛ ص 97 تا 158